چقد وابستگی و وابسته بودن سخته

هر موقع بی خواب میشم و یا صبح زود بیدار میشم و روشتی صبخو میبینم یعنی یه تغییر و یه چالش تو زندگیم رخ داده

دیشب با یه جدایی روبرو بودم یه همسایه خوب و یه دوست خوب از پیشم رفت. هر چند که دلخوش بودم به اینکه این رفتن و جدایی فقط فاصله مکانیه و دید مثبتم این بود که من یه دوست خوب دارم هر جا که باشه. 

امروز یه برنامه رو در زندگیم شروع میکنم و نقش محوری رو دارم. من باید قوی باشم و تمرین اعتماد بنفس و خودباوری کنم. 

مثل همیشه از خدا میخوام که همراهم باشه تا قوی تر شم. تا همه انسان ها رو دوست داشته باشم اما وابسته نباشم. وابسته به خودم باشم به روحم. نه جسم تحلیل شوندم. خودم رو تقویت کنم تا بالا برم روحم بالا بره. شاید عمر چندانی باقی نمونده باشه

سلام وجی جون چقددلم زود به زود برات تنگ میشه و چه خوب شد که بعد چند سال دوباره پیدات کردم احساس میکنم دوباره خودی که رها کرده بودم پیدا کردم. نجواهای 

سلام وجی جون

یادش بخیر

اون موقع ها که هموم و مامنینداشتم باهات حرف میزدم

غارم تو بودی

غار تنهاییام

با تو برنامه ریزی میکردم برای رسیدن به هدفام

خیلی هم خوب بود

چون همون موقع ها بود که تونستم اینجا متکی به خودم باشم و از وابستگی رها شم

حالا هم وقتشه این کارو کنم. من باید بازم خودمو پیدا کنم. باز به غیر وابسته شدم. حالا غیر مربوط باشه یا نامربوط

من نباید به هیچ غیری وابسته باشم

چون اول و اخر خود انسانه که میمونه

یعنی تنها یار وفادارت خودتی. نه کس دیگه

پس چه خوبه که رو خودت سرمایه گذاری کنی خودتو دوست داشته باشی و همراه باشی با خودت

نذاری کسی خودتو به سخره بگیره

امروز میخوام همت کنم و برم یه کلاس اموزشیدر حهت تقویت خودم ازنظر مالی.امروز نسبت به دیروز ضرر مالی کردم یک میلیون. زیاده و مغزم سوت کشید با این ضرر ولی امیدوارم در اینده رشد کنم. من این راهی که انتخابکردم تا ته میرم و دست نمیکشم ازمسیرم با تکیه بر خدا

نوشته های قبل رو خوندم چه جالب بود . تازه فهمیدن وجی جون وجدانمه. یعنی صحبت هام با وجدانم. گاهی اوقات وجدان درد میگیریم و وجدان انگولک میکنه ما رو. مثل امشب که عصبانی شدم و شروع به بازخواست کردن کردم.....

 

 

چقد عمر انسان کوتاهه اونقد کوتاه که حتی باورم نمیشه اخرین مطلبم برا شش سال پیشه. اخرین بار که حس نوشتن عمیق داشتم شش سال پیش بود . حسای امشبم مثل حس دوران مجردیمه. دخترم بغلم خوابیده. نیمه های شب شده و من سودای زیادی در سر دارم. فکر و ایده های زیادی در سر می پروانم و باز مثل اون موقع ها بی خوابی زده به سرم. حسن کار شوهرم اینه که نصف سال احساس مجردی میکنم و باید به هدف های زندگی خودم فکر کنم به راه زندگی خودم که یه موقع هایی تنها بودم تو مسیر و بعد هم مسیری هدف هام یاذم رفته. وای چه ارامشی دست داد بهم با همین نوشتن چند خط. انگار ذهن اشفته ام داره ارامش پیدا میکنه

من باید اروم باشم باید بنویسم تک تک هدفهام و تک تک کارای ناتمومم رو. انگار نه انگار من شش سال بزرک تر شدم انگار نه انگار الان مادرم الان همسرم. باز شدم همان من پر از فمر و خیال همان من گر گرفته و پر اضطراب و تنش

برای فردا صبح چند تا کار دارم صبح زود بیدار شم تکلیف پولم رو مشخص کنم و به معامله خاتمه بدم! و لاز دعا... خدا کنه که معامله نتیجه خوبی داشته باشه. بعد ظهر باید کلاس برم. 

خخیلی کار دارم