برنامه ریزی

سلام

هنوز گاهی اوقات جای خالی دفتر خاطرات رو حس میکنم

اما اینجا نوشتن بهتره

چون باعث میشه تایپم سریع تر شه و دفتر بیخودی پر کنم و مطمئن شم که کسی البته منظورم آشناست - نخونه چرت و پرتامو .

خب اینم یه جورشه دیگه

الان نیاز به نوشتن دارم چون فوق العاده ذهنم مشوشه. کلی کار دارم و نمیدونم کدومشو انجام بدم. بیخودی هی اینور و اونور میچرخم و کارای واجبمو موکول میکنم برا روز بعد. نمیدونم چرا وقتی دانشگاه شروع میشه اینطور میشم. الان کلی درس نخونده و تحقیق انجام نداده دارم. فکر بیکاری هم میکنم آرزوی یه کارو دارم و یه خونواده جدید. اینها درگیریای منه

خب میخوام اول از همه ذهنمو خالی کنم

۱-ارائه شنبه که هنوز نخوندم

راه حل: فردا صبح میخونم. خوندن حسابی یعنی باید بلند بلند بخونم و هر چی فهمیدم بنویسم بعدم باز از نوشته های خودم میخونم و خلاصه تر میکنم و در آخر جدول بندی. همه مراحل رو مرحله به مرحله باید برم تا گیج نشم. فردا کارم فقط این میشه. جواب سوالی که استاد گفته در بیارینم میمونه واسه صبح شنبه .

درسای ۱شنبه میمونه واسه صبح ۱شنبه بعد کلاس یوگا. البته تا جایی که امکان داره شب شنبه مروری میکنم و ازشون سوال در میارم تا تو کلاس مطرح کنم

درس دو شنبه هم که فکر کنم کار خاصی باشه.

خب با این اوصاف آشفتی درسام حل شد.

درگیری بعدی ذهنم که فکر کنم کار باشه

خب اینم با زمان حل میشه. فعلا تا جایی در توان دارم باید اطلاعات علمی خودمو بالا ببرم چون حالا اعتماد بنفس آزمون شرکت کردنم ندارم باید زبانمو تقویت کنم. باید زبان بخونم

ایشالله

فکر میکنم اگه این درگیریا حل شه آمادگی تشکیل خانواده هم دارم. پس فعلا نباید بهش فکر کنم

فعلا باید کارای به تعویق انداختمو انجام بدم تا ذهنمو درمان شه.

کلاس یوگام خیلی خوبه واسه این ذهنم باعث آرامشمه. خب برم یکم یوگا سرچ کنم

حالم خوبه

سلام

چند روزی میشه نیومدم

با وجدانمم خلوت نکردم

حالمم خیلی خوبه

میرم کلاس یوگا

خیلی خوبه

خوشحالم الان

دیگه حوصله چرت و پرت نوشتن و فکرای بی خودم ندارم

این وب میمونه برا وقتی که میخوام به قولی زرت و پرت بگم

پس اون موقعا بیشتر مینویسم

اما الان حالم خوبه

 

سلام

خوشحالم از این که این یه صفحه از دنیای مبهم مجازی دارم. چه احساسات گذرایی دارم

تا یه ساعت  پیش خیلی حالت بدی داشتم. الان بهترم. نمیدونم غم و شادی منشا فیزیولوژیکی داره یا نه

ای کاش هورمونای غم از وجودمون محو میشد و شادی تجمع پیدا میکرد. قراره برم کلاس یوگا.

فکر کنم خیلی خوب باشه. به جز یوگا از این که با دوستم میرم دوستی که فقط چند ماه فرصت دارم باهاش باشم خوشحالم. هر چی باشه بعد یه مدت میره شهرشون و دیگه نمیبینمش. مثل همه دوستای دوران کارشناسی. هر چند دنیای مجازی باعث شده آدما دوری همدیگه رو احساس نکنن.

امروز رفتم کلاس قران بعد یه مدت طولانی. البته گذرا مسیرم خورد و یه سر زدم دیدم چقدر دلم تنگ شده . قراره خودمو بهشون برسونم. تمام جزء ۳۰ رو حفظ کردن. با ۷ صفحه از سوره بقره. به نظرم اراده کنم میتونم حفظ کنم. از این فکرای پریشونم خلاص میشم.

خدایا با توکل به تو

گاهی وقتا مرور احساسات گذرا چه جالبه. وقتی دیگه از اون حسا نداری. اما لازمه که یه طوری خالی شن. وقتی اینجا خالیشون میکنم راحت میشم. اما دوست ندارم کسی بخونه. چون ثبت میکنه این احساسات گذرای من رو که حتی تو خودم ثابت نیست و سیاله. شاید اقتضای سنه. نمیدونم. الان یه عالمه دارم که انبار شده باید یکی یکی انجامشون بدم تا از این گیجی در بیام. وقتی کار زیاده این مشکل هم هست. حالا برم اهم و مهم کنم ببینم کدومشون رو باید انجام بدم

دنیای من

سلام

چند روز نیومده بودم اینجا

به عبارتی با وجدانم خلوت نکرده بودم.

بازم اومدم

نمیدونم چرا گاهی اوقات تا این اندازه دلگیر میشم

نمیدونم

واقعا نمیدونم

هوام سرد شده

بخاریام روشن

و من حساسیت دارم به گاز

و من از زمستان خوشم نمیاد

از باران و تنهایی

از چتر و تنهایی

اما در تنهایی بیشتر از همه با خدا خلوت میکنم

مسیر طولانی رو پیاده میرم و هی صداش میکنم

خدا خدا خدا

کجایی؟!!!۱

میبینی منو

اگه میبینی دریاب منو

میبثینی منو؟!

چند ساله صدات میکنم

هستی؟؟؟

اگه هستی آمارو بده بهم

خیلی وقته خدا

وجدانم این وسط میگه

خب تقصیر خودته

اعمالت رو ندیدی

آخه تو هم نگا کردن داری

نرو تو اون راهی که خدا نیست

نرو تو اون راهی که شیطان حرکت میکنه

اینم از وجدانم

همش پارازیت میندازه

دستش درد نکنه

درگیرم!

یه دنیا درگیرم

گاهی اوقات یه دنیا آه دارم

خوبه که یه دنیا دارم

که درگیر باشم توش

آه بکشم

اینم از دنیام

 

دلم گرفت وجدانم

امروز یکی ازم پرسید کسی رو دوست داری ازدواج نمیکنی؟! چرا موندی. مکث کردم بغضمم گرت با حرفش. ای کاش منتظر کسی بودم که اونم انتظارمو میکشید. به نظرم انتظار برا دخترا هیچ فایده ای نداره. اگه در آینده بچه دار شم توجیهش میکنم که زود ازدواج کنه. ازدواج رو به عقب انداختن هیچ فایده ای نداره. من الان تو مرحله ای هستم که نه میتونم این ور خط بمونم و نه شجاعت انو دارم که برم اونور. انگار تو یه طنابم و هر ان در انتظار پرتاب. چقدر شیرینه که کسی رو دوست داشته باشی و بتونی بهش تکیه کنی. اما به تجره بهم ثابت شده که نباید به کسی تو این دنیا تکیه کنی. تنها باید به اراده خودمون تکیه کنیم و به پشتیبانی خدا دلگرم باشیم. همین و بس! فکر نمیکنم شوهر بتونه اون خلئی که من دنبالشمو پر کنه. پس شکممو صابون نمیزنم. شاید درد من یه چیز دیگه است. نیاز به دوست داشتن نمیدونم. اگه تو دنیای واقعی این حرفو بزنم به عقده تعبیرش میکنه. نمیدونم میشه به کسی اعتماد کرد و تکیه کرد.... یا اینکه باور داشت به یه نفر دیگه. احساس میکنم یه آدم شکست خورده ام. باز وقتی این کلمات رو مینویسم گردنم کج میشه و میره سمت شونم. چه حسی بود وقتی برای اولین بار تکیه دادم به شونه یه نفر دیگه و چه غم انگیز بود که در بهت و ماتم خود درک کردم این رسم تکیه کردن نیست. چه حسی بود وقتی انگشترم رو خودم در دستم کردم و از یه عقده درونی پرده برداشتم. آه چه دردی بود وقتی پرده از دردام برداشتم و با این کار فقط خودم را پست کرد. فقط اضافه کردم به بغضهای خودم و زمینه ای فراهم کردم برای سوء استفاده. من کمک میخواهم

من حمایت میخواهم

من تنهام

من بغض دارم

من یک بیابان میخواهم

بیابان برهوتی که جیغ بزنم و انعکاس صدایم برگردد به خودم

صدای فریادم را هیچ سو استفاده گری نشنود

صدایم رو خودم بشنوم

و گریه هایم را خودم ببینم

من بغض دارم

من درد دارم

اما دوست ندارم کسی بداند

چون دردی دوا نمیود

با هر آدمی که بغضم را می بیند افزوده میشود بر دردهایم

آی وجدانم

آی وجدان بیدارم

به فریادم برس

مثل همیشه

بغضهایم را بخور

التماست میکنم

به فریادم برس

مثل همیشه التیام بده به دردهایم

دست نوازشت را میخواهم

شانه هایت را میخواهم

آرامش آغوشت را میخواهم

و هوای بارانی و نم

من یک دنیا آرامش میخواهم

من یک خواب طولانی میخواهم

من صبر میخواهم

آی وجدانم

کجایی

رفیق من بی کس

کس بی کسان خداست

میدانم

اما تو هم باش

 

تمرکز

با شروع شدن دانشگاه فکر میکنم سرم شلوغ شده و یکم از اون بی هدفی رها شدم مخصوصا اینکه دوستامو میبینم واقعا بی کاری خیلی بدیه. دوستم به من یه توصیه ی خیلی خوب کرد. گفت فقط به هدفت فکر کن و رو اون متمرکز شو. گفتم نمیشه اما فهمیدم این خودم هستم که میخوام فکرای بی خود کنم. میتونم باز فکرم رو تو جهت درست هدایت کنم. حالا میخوام رو تحقیق و درسام متمرکز شم.

آینده مبهم

امروز دیر رسیدم کلاس و اومدم سایت دانشگاه یادمه دوران کارشناسی هم سایت رو خیلی دوست داشتم و تنهاییامو اینجا میگذروندم هوا بارونیه و دلنشین و در مواقعی غمگین نمیدونم چرا لحظات بارونی همش هوای اینو دارم که با یه نفر دیگه قدم بزنم و نه تنها ... خب اینم حسیه منتظر دوستمم که بیاد و بعد بریم محیط دانشگاه قدم بزنیم و من که عاشق سر سبزی و طبیعتم باز دوباره لذت ببرم از فضای قشنگ دانشگاه. فقط یک سال دیگر دانشجو هستم. شاید دکترا هم در کار بود البته شاید... فعلا که انگیزه ای نیست. شاید هم باز دوباره از کارشناسی....

واقعا چه لذت بخش است که ادم از آینده باخبر باشد. البته در آن صورت دیگر تلاشی و هدفی نیست. شاید فلسفه باخبر نشدن از آینده نیز این باشد.

فرصت با هم بودن

این روزا به این نتیجه رسیدم که بدون دوست داشتن دیگران نمیشه زندگی کرد. با دوست داشتن هم نوعان هست که زندگی معنا پیدا میکنه و هدف داری تو زندگیت. وقتی این حس تو وجودم تهی میشه بیشتر و بیشتر از زندگی کردن دلسرد میشم. اما میخوام از این بعد این حس رو تو خودم پرورش بدم. و انتظاراتم رو از دیگران پایین بیارم و کسی رو افراطی دوست نداشته باشم که وقتی محبتی ازش نمیبینم آزارم بده. آدما همه با هم زندگی میکنن پی باید قدرت تحمل همدیگر رو داشته باشن. اگه تنفر داشته باشم از آدم ها تحملشون برام سخت میشه. در عین حال که با آدم هام و در کنارشون زندگی میکنم نباید خودمو فراموش کنم. باید به پرورش شخصیت وجودی خودمم بپردازم. تا وقتی با خودم تنها شدم بدونم که یه دوست دارم و اونم وجدانمه تنهایی با وجدانمو دوست داشته باشم و اونو راهنماگر زندگیم بدونم. این روزا مامانمو خیلی دوست دارم. بقیه اعضای خونوادمم همین طور. دوست دارم از ثانیه ثانیه لحظات با هم بودن استفاده کنم. مثل گذشته نباشه که از کسایی که کنارشون بودم استفاده نکردم و حالا پشیمونم. ادم همیشه با خودش هست. اما هر انسانی فقط لحظاتی از عمر رو میتونی و فرصت داری با هاشون باشی پس باید قدر شناخت و وقت رو به بطالت نگذروند به قول داداشیم فقط حرف نزن عمل کن. پس منم سعی میکنم و عمل کنم

درس امروز: آدمها رو دوست داشته باش و از فرصت با هم بودن استفاده کن شاید فردا نباشن.

 

امروزم گذشت

امروز باز یه بار فهمیدم که خونوادم با ارزش ترین چیزیه که دارم و تنها کسایی هستن که واقعا به فکرمن دوست دارم موفق شوم تا باعث خوشحالیشون شم. مخصوصا مامانم که میدونم بیشتر از همه اون به فکرمه هر چند میدونم که اذیتش میکنم. اما میخوام دیگه خوب باشم. دوست ندارم دیگه قلبش رو به درد بیارم. دیگه میخوام دختر خوبی باشم مامانم خیلی دوست داره من موفق شوم. یه شغل خوب داشته باشم یا ازدواج کنم. اینو با تمام وجودشم میخواد. خدایا کمکم کن که بتونم قوی باشم و طاقت بیارم و این مراحل بحرانی زندگیمو طی کنم.

امروز رفتم داشتم اصلا حس درس خوندن ندارم اما بالاخره راهیو که رفتم باید به سرانجام برسونم. امروز فهمیدم چقدر با دوست داشتن زندگی شیرین تره. تو راه برگشت به خونه خیلی داغون بودم همش داشتم با خدا درد و دل میکردم میدونم که هست و صدامو میشنوه و من تنها دلخوش به اونم. الانم دیگه نا ندارم خواستم بیام یه فضایی رو پر کنم. دیگه نمیتونم بنویسم کاغذی سیاه کنم. هر چی باشه اینجا دفتر خاطراتمه.

امیدوارم فردا روز خوبی باشه. صبح تا غروب کار دارم

خدایا به امید تو 

صحبت های من با وجدانم

یادم اومد امروز با وجدانم صحبت نکردم زندگی باهاش خیلی شیرینه

سلام عزیز دلم

تو تو دلمی

واسه همین عزیز دلمی

سعی کن محکم باشه

دیگه سرتو کج نکن کنار شونت

محکم باش

محکم راه برو

مقاوم باش

اینا یادت باشه

باشه عزیزم

هر چی من تو دلتم

و تو نمای بیرونیم هستی

پس خودتو خوب نشون بده

 آفرین حالا شد

خب وجدان عزیز من میرم در عمل وارد شم

میخوام برم غذا درست کنم

بعدش میام باهات مفصل حرف میزنم

بابای عزیز دل دوست داشتنی من

دوره های غیر قابل تحمل یک زن

گاهی اوقات فکر میکنم بزرگترین بحران ها و خودکشی ها و طلاق ها و ... برای زنا موقعی اتفاق میافته که زمان سیکل عادات ماهیانه هست. چون در این زمان فوق العاده یک زن از نظر فیزیولوزیکی وضعیتش بهم میریزه. هر ماه مصیبت داره. بیشتر از درد جسمی درد روحیه که باید متحمل شه. تحملش که برای من گاهی اوقات خارج از توانمه. اما وقتی این دوره میگذره تازه آدم می فهمه که چقدر مشکلاتی که تا قبلش خیلی بزرگ بود کوچیک نشون میدن و میشه راحت از کنارشون گذشت. الان تقیبا تو یه همچین شرایطی هستم. تقریبا کمی آروم شدم. قبلش نیاز شدید به محبت داریم و دوست داریم کسایی که دوستشون داریم محبتشون رو ابراز کنن و وقتی خشک و بی احساس می بینیمشون وضعیت غیر قابل تحمل میشه. مهمتر از همه اینه که تو این شرایط اعمال مذهبی هم تعطیله و دریچه ارتباط با خدا هم بسته. یعنی خدا خودش وظیفه ی از زن تو این دوره نمیخواد فلسفش رو نمیدونم. همین رو میدونم که تو این دوران یک زن کمتر میتونه محبت کنه. بیشتر نیازمند محبته. اکثر مردان چون یه زن تو این دوران نمیتونه نیازشون رو رفع کنه اونام ازش فاصله میگیرن در صورتی که نمیدونن زنا تو این دوران بیشتر نیاز به محبت دارن هر چند در ظاهر اگه خیلی بد عنق و ترشرو باشن اما شدیدا نیاز دارن که مرد زندگیشون کنارشون باشه و حمایتش رو نشون بده اینجاست که میشه یه مرد واقعی رو شناخت. چون نه بخاطر نیاز خودش بلکه بخاطر خود زن کنارشه. عاشق این جور مردام که البته فکر نکنم پیدا شه.

امشب مامانم از مسافرت اومد خیلی دلم براش تنگ شده بود. فهمیدم زندگی بدون اون چقدر بی معناست. فهمیدم چقدر دوسش دارم و چقدر برام ارزش داره. حالم بهتر شده. عشقای کذایی بی معناست ارزش غصه خوردن نداره کسی که برات ارزشی قائلی نیست ارزش یه لحظه فکر کردن نداره باید موفق شوم باید به خودم فکر کنم و به خودم کمک کنم. باید با خدام خوب باشم با مامانم خوب باشم هیچ عشقی بالاتر از عشق مادر نیست. باید این همیشه یادم بمونه. مادر بدون نیاز دوسمون داره. هیچ عشق زمینی دیگه ای مثل اون پیدا نمیشه.

دوستت دارم بالاترین عشق زمینی

دوست من، وجدان من

وقتی دور ر و برم شلوغه فکر میکنم همه چی از یادم رفته ولی وقتی باز تنها میشم میبینم باز اون حالت بد اومده سراغم. قرار بود فردا بریم کوه که باز کنسل شد. باز اخر شب شد و از خوابیدن بی زارم و فردا صبحی دوباره . اومدم اینجا تا بتونم خوب بخوابم و واسه فردا صبح برنامه ریزی کنم که روز خوبی رو شروع کنم. مامانم نیست و حالا میفهمم و بدون اون دنیا چه تاریکه. هر چند وقتی هست همش باهاش بحث میکنم. اما وقتی نیست میفهمم که چقدر دوسش دارم. هر چند هیچ وقت نمیتونم این دوست داشتن خودمو ابراز کنم. ای کاش میشد راحت به کسایی که دوسشون داریم بگیم اینو. ولی من عادت کردم که تنفرمو زود ابراز کنم. اما فکر میکنم تنفرو نباید گفت چون شاید گذرا باشه.

خب فردا داره میاد چیکار دارم واسه فردا بکنم؟!!!!!!!!!!!!

یه سوره از قران رو حفظ کنم

- خونه رو تمیز کنم تا مامان میاد همه جا تمیز باشه

- در مورد تحقیقم خوب فکر کنم و مطالبی که جمع کردم رو بخونم

- دیگه نمیدونم

بعضی وقتا چقدر نیازه با یه نفر آدم صحبت کنه

یه گوش شنوا

واقعا احتیاج دارم

چقدر تنهام

با اینکه میدونم باید از این تنهاییم استفاده کنم اما باز ازش فرار میکنم

هستی

گوشت با منه

خودم کجایی؟؟؟؟

دوستت دارم

حالا نمیخوام که ازت فرار کنم

میخوام باهات حرف بزنم

میشنوی

گوشت با منه؟؟؟؟؟

زیاد صدات نمیکنما

ندای وجدانم نشی تو خوابا

امشب میخوام با آرامش بخوابم

میشنوی؟؟؟

اذیتم نکنیا

چی میخوای؟؟؟

هان چی میخوای ازم

چیکار کنم واست؟؟؟؟

خنگ نباشم؟؟؟

اینقدر آبروتو نبرم

سبکسر نباش

خب احساس تنهایی میکنم

بعضی وقتا حق داری گوش نمیدم بهت

میخوام ازت فرار کنم

خب حست نمیکنم

اما اگه قول بدی همش همراه باشی قول میدم دیگه باهات باشم

و کس دیگری رو به جات ترجیح ندم

قول میدم اینو

قول قول

فردام هر چی گفتی انجام میدم

ببین میدونی که چقدر ناراحتم

چقدر این روزا دپرسم

ولی تو این جور مواقع تو هستی

و اگه حرفایی که بهم میزنی رو گوش کنم خوب میشم

الان میگی مثل بچه آدم این افکار منفی رو از خودم دور کنم

آره شنیدم که چی میگی

منم همین کارو میکنم

اشه پرتشون کردم

میخوام دیگه به خودم و خودت فکر کنم

باشه ادم خوبی میشم

باشه

چشب

هر چی تو بگی

این دفعه دیگه گوش به فرمانت میشم

باشه

کمتر وقتمو اینجا هدر میدم

باشه چشب

کارامو از همین الان انجام میدم

باشه

فقط یه قول بده

از این به بعد که اومدم اینجا

باهات حرف بزنم؟؟؟؟

به حرفام گوش میدی؟؟؟؟

باشه خیلی خوشحال میدم

تو وجدان منی

تو ندای قلب منی

تو درون منی

تو همیشه با منی

تو همیشه با من حرف بزنی

راست میگی

بعضی وقتا بهت میگفتم خفه شو

دیگه نمیگم

دیگه اذیتت نمیکنم

دیگه دختر خوبی میشم


برم تو گوگل سرچ کنم ببینم برای امید پیدا کردن چه راههایی هست یه بار یه سال پیش تقریبا همین کارو کردم و بدبخت کردم خودمو و رفتم به یه راهی و افتادم تو سراشیبی. این دفعه باز میرم ببینم چه خبره

وقتی کامپیوترو روشن میکنم بی اختیار قیمت سکه و طلا رو نگاه میکنم امروز چه تغییری نکرده خیلی نوسان داره نمیدونم چی میشه اینم منو دپرس میکنه این چند ماهه کلی ضرر کردم الکی میخرم و ضرر میکنم. خب کلا باید من برم وارد شم تو یه حوزه تا ضرراش رو ببینم و اوضاع دیگران خوب شه.

خودمم کجایی

چقدر خوبه که پریشان گوییامو اینجا مینویسم بدون ایننکه فکری کنم و استرس داشته باشم که چی مینویسم و غلط دارم ودیگران تصورشون چیه فقط مینویسم و با لمس صفحه کیبورد آرامش میگیرم. شاید بعضی وقتا به افکار آشفته خودم بخندم اما اینجا رو فرض میکنم یه مشاوره. یه مشاوره بدون گرفتن حق الزحمه که فقط گوش میکنه بدون اینکه قضاوت کنه بدون اینکه سرکوفت بزنه بهم بدون اینکه تو دلش بهم بخنده. من همینو میخوام. ندای وجدانم خودم. کودک درونم و هر چی که متعلق به خودمه اینجا باهامه من دوسشون دارم اونام باهامن. میخوام خودمو پیدا کنم. خیلی اوقات میرم تو آشفته بازار تا خودمو گم کنم اما حالا میخوام تلاش کنم تا خودمو پیدا کنم. وای چه حس لذت بخشیه .

بعضی وقتا خیلی دوست دارم واسه خوشی دل دیگران کاری کنم. وقتی یه نفر واسه خوشی دل من کاری میکنه خیلی خوشحال میشم. اما دوست دارم کسایی رو که دوست دارم این کارو کنن واسم. یعنی اینقدر سخته. حالا که اونا کاری نمیکنن پس منم دروازه دلم رو میبندم و قفل میزنم و فقط کسایی رو راه میدم که واسه خوشی دل من کاری میکنن همه ارزش ندارن که دل ادم رو اشغال کنن باید کسایی رو که فضا رو بی خودی اشغال میکنن جزءآشغالا فرض کرد و دورشون ریخت.

میخوام آدم موفقی باشم میخوام وابسته نباشم. نمیخوام دیگران واسم دل بسوزونن. نمیخوام روم منت بذارن. میخوام آزاد باشم.

شاید

باورم نمیشه واسه زنده موندن و زندگی کردن خودم همه کار کردم باغبانی آشپزی خیاطی دنبال هنر رفتن، درس خوندن و عاشق بچه ها بودن و ... اما نمیشه من نمیتونم انگیزه ای ندارم نمیشه با این راه ها. همش بن بسته آرامش موقتیه. من یه آرامش دائمی میخوام. میخوام شاد باشم راهی نمیشناسم. میگن برو سفر. اما سفرم فایده نداره. گردشم فایده نداره. نمیدونم چیکار کنم. میخوام قران حفظ کنم شاید باز باعث آرامشم شه خدا. شاید یه مدت از خدا دور موندم اینطوری کرخت شدم شاید شاید شاید.......

روزی دوباره

سخت ترین حالت وقتی دپرسم موقعیه که از خواب بیدار میشم و شب موقع خوابیدن. اما صبحا از همه سخت تره نایی واسه بیدار شدن و گذران روزی دوباره وجود نداره. امیدی نیست تا زندگی دوباره شکل بگیره. در نتیجه باید شب موقع خواب امید و انگیزه ای واسه صبح فردا بنوسیم از این به بعد این کارو میکنم تا صبحا خوب بیدار شم. امروز صبح با بی انگیزگی تمام بیدار شدم دوست داشتم گریه کنم. اما بیدار شدم چون باید غذا درست میکردم. چون وظیظم بود همین. ما زنا وقتی دپرسیم حتی نمیتونیم کفه ی مرگمونو بذاریم. باید خونه رو درست کنیم غذا درست کنیم. امروزم همین طور گذشت. غذا درست کردم جارو زدم و ظرفا رو شستم و ... و هیشکی تشکرم نکرد و طلب کار بودن! همین زندگی یعنی همین. وقتی دپرسم سرم رو کج میکنم نزدیک شونم این پوزیشنم هست اینو فهمیدم و درک کردم الان جالبه اما نایی نیست تغییر حالت بدم و بعد چند لحظه یه آهی میکشم نمیدونم شاید یکی اینو بخونه فکر کنه چند سالمه. میگن سنم زیاد نشون نمیده. اما خسته ام خسته . خسته تر از هر خسته ای. خدایا فقط خودت به من خسته انرژی بده امید بده فقط خودت

خدا کنه فردا روز خوبی باشه

میخوام داد بزنم اینجا گوشاتونو بگیرین

آآآآآآآآآآآآآآآآآآآآِِِِِِِِِِِِِِِِِِیییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییییی


در مقابل آنان که چشم دیدنتان را ندارند .....

از ته دل بخندید ....

همین کار آنها را میکُشَد!!! 


باشه حتما میخندم اما وقتی نمیبینمش و تو خیالمم چشم دیدنش رو ندارم یعنی تو خیالم بخندم؟؟؟؟؟؟؟؟؟



چند روز دیگه دانشگاه شروع میشه فکر کنم از این حس باطل خلاص میشم. خدا رو شکر. باز سرگرم میشم و لاپوشونی میکنم رو حساس بدم.

دو بار تا حالا نوشتم ثبت نشد فکر کنم مدل جدید بلاگفا است. نمیدونم نوشته من کجاش فیلترینگ داشت. بهر حال اینجام نمیذارن ادم حرف دلشو بزنه به درک

آرامش خود را حفظ كن در میان حوادث متعدد و پیچ در پیچ زندگی باید متانت و آرامش خود را حفظ كرد و از خط مستقیم خود خارج نشد. خروج از این خط برای تو خطرناك خواهد بود.

..................

اینم فال امروز باشه آرامشم رو حفظ میکنم تا دیگران سواستفاده گر نگن بهم جنجال فقط همین وای تا کی شبه دیگران

چقدر با عشق زندگی شیرین و دلپذیره و چقدر با نفرت زندگی تلخ و حتی یه لحظه غیر قابل تحمل. اینو به عینه تحربه کردم اما اشتباهم اینه که گاهی وقتا واسه دلپذیر بودن زندگیم هر عشق بی ارزشی رو پذیرا میشم.

بعضی وقتا عشق زیادی به مامانم دارم نمیخوام دلشو بشکنم خیلی دوسش دارم بعضی وقتام می رنجونمش. در گیرم. درگیر. دنبال یه تحولم. یه تغییر تا از این حالت در بیام میدونم که اونم اینو میخواد اما نمیخوام به هر قیمتی این تغییر رو. ترجیح میدم صبور باشم خدایا باز خودت به فریادم برس. خیلی دوست دارم نمیخوام ازت دور شم. نذر میکنم تا قرآنتو کتاب وحی تو رو سخنانتو حفظ کنم. جمعه میرم کوه شاید یه تغییری باشه واسم خواد کنه که خوب باشه. باز درگیر نشم باز خودت باهام باش تا از این آشفتگی در بیام.

من خودم

بدی این جا نوشتن همینه وقتی نمیخوام مطلب تو کامپیوترم ثبت شه مستقیم اینجا مینویسم وقتی رو صفحه کلید تند و تند مینویسم آرامش میگیرم اینا ذهن پریشان منه خب بعضی وقتام ثبت نمیشه و من هیچی ندارم همش پاک شده اشکال نداره هر چی باشه من مینویسم واسه دل خودم. نه دیگران فکر میکنم انداختم نامه هامو تو چاه اومدن خوندنش مهم نیست . پستی که پاک شد نتیجش این شده بود که فقط خودم باید به خودم کمک کنم. امشب خیلی دپرسم منشاش رو میدونم. و میدونم که گذراست خدا کنه این چند روز بگذره فقط دلم واسه خودم و عمرم و تک تک لحظات جوونیم میگذره که دارم میشمرم تا بگذره. چقدر تلخه که اینطوری زمانمو میگذرونم با نامیدی. خداجون کجایی منو میبینی؟! میدونم که میبینی. گریه هامو میبینی. فقطم خودت باید کمکم کنی. خود شخص خودت. و خود خودم. با عقل خودم. نه احساسم کمککم کن پس. مثل دیگران تنهام نذار