گاهی فکر میکنم نشخوار فکری شبیه موجهای دریاست. خیال میکنی تمام شده، اما یک موج دیگر از راه میرسد و پاهایت را خیس میکند.
دیروز کنار دریا بودم؛ اردوی بچهها، صدای خندههایشان، بازیها، کلاس مهدوی، دستهای کوچکی که با امید قاصدکها را فوت میکردند... همهچیز زیبا بود، اما ذهن من گاهی از میان آن همه زیبایی، راهش را به دوازده سال قبل پیدا میکرد.
تعجب میکنم از این ذهن...
خواهرزادهام را نگاه میکنم؛ همان نوزادی که سالها پیش بغلش میکردم و اشک میریختم، حالا قدش از من بلندتر شده است. زمان برای همه جلو رفته، اما ذهن من گاهی هنوز کنار همان خاطره قدیمی میایستد و میپرسد: «چرا؟»
اما این بار یک تفاوت بزرگ وجود داشت.
قبلاً وقتی نشخوارها شروع میشد، فقط خاطرهها را مرور میکردم؛ این بار حقیقت را هم دیدم.
سالها او را در ذهنم «شیطان» نامیده بودم و خودم را «فرشته». انگار اگر همه تقصیرها را گردن او میانداختم، آرامتر میشدم.
اما حقیقت این نبود.
ما هر دو انسان بودیم؛ انسانی که ممکن است بلغزد، اشتباه کند، توبه کند و مسیرش را عوض کند.
وقتی وبلاگش را خواندم، فهمیدم سالها قبل تصمیمش را گرفته بود. نوشته بود که توبه کرده، زندگیاش را عوض کرده و از گذشته عبور کرده است.
آن جمله هنوز در ذهنم میچرخد:
«خیلی وقته فراموشت کردم... ببخش و برو.»
قبلاً از این جمله فقط دردش را میدیدم.
امروز معنای دیگری هم در آن پیدا کردم؛ شاید او نمیخواست مرا تحقیر کند، شاید فقط داشت از راهی میگفت که خودش رفته بود.
اما اعتراف میکنم...
هنوز هم گاهی دلم میگیرد.
گاهی حسادت آرامی سراغم میآید؛ نه به خودش، بلکه به این تصور که «او زودتر آرام شد.»
بعد خودم را نگاه میکنم.
من هم مگر بیپناه ماندم؟
خدا مرا هم رها نکرد.
همان خدایی که شب تا صبح پای سجاده برایش گریه کردم، دستم را گرفت. همسری به من داد، خانهای داد، دو دختر نازنین داد، کلاسهای مهدوی داد، کودکانی که هر هفته دورشان حلقه میزنم و از امید و انتظار برایشان میگویم.
پس چرا ذهنم هنوز گاهی برمیگردد؟
شاید چون زخمها همیشه با منطق خوب نمیشوند.
گاهی فقط زمان، دعا، نوشتن و تکرار حقیقت، آرامآرام آنها را التیام میدهد.
دیروز وقتی کنار همسرم قدم میزدم، ناگهان جملهای گفت که سالها قبل از زبان آن آدم هم شنیده بودم.
برای چند لحظه ذهنم مرا به گذشته برد.
بعد با خودم گفتم:
شاید این شباهتها عجیب نیست.
همه انسانها در خیلی از احساسها و حرفها شبیه هماند.
این دلیل نمیشود که گذشته هنوز زنده باشد.
فقط ذهن من هنوز گاهی میان خاطره و واقعیت اشتباه میکند.
امروز فهمیدم نشخوار، یعنی تلاش ذهن برای حل مسئلهای که سالهاست تمام شده است.
اما بعضی سؤالها دیگر جواب تازهای ندارند.
هر بار که دوباره میپرسم «چرا؟»، فقط زخم قدیمی را دوباره باز میکنم.
شاید راهحل، جواب پیدا کردن نباشد.
شاید راهحل، زندگی کردن باشد.
امروز تصمیم گرفتم هر بار که ذهنم به گذشته رفت، به جای دنبال کردنش، به نعمتی که همین حالا روبهرویم است نگاه کنم.
به خنده دخترهایم.
به دست همسرم.
به بچههایی که در کلاس مهدوی منتظر قصههای قاصدکاند.
به مادری که امروز هستم؛ نه دختری که سالها پیش میان غمهایش گم شده بود.
و اگر باز هم نشخوار آمد، به خودم یادآوری کنم:
«پرونده گذشته، در دست خداست؛ زندگی امروز، در دست من.»
شاید این جمله، درمان همه دردها نباشد.
اما هر بار که آن را تکرار میکنم، یک قدم به خانه نزدیکتر میشوم.
خانهای که سالها دنبالش میگشتم و حالا میفهمم همیشه در آغوش خدا بوده است.