هدیه‌ای برای خودِ دوازده سال پیش

سلام وجی...

امشب اتفاق قشنگی افتاد.

تولد سیزده‌سالگی خواهرزاده‌ام را گرفتیم.

وقتی نگاهش می‌کردم، یک‌باره دوازده سال پیش جلوی چشمم آمد؛ همان روزهایی که چند ماه بیشتر نداشت. بغلش می‌کردم، گریه می‌کردم و در دلم می‌گفتم: «کاش هیچ‌وقت مثل من درد نکشی. کاش هیچ‌وقت احساساتت را خرج کسی نکنی که جای درستی در زندگی‌ات ندارد.»

آن روزها خودم محتاج یک آغوش امن بودم.

اما امشب...

برای همان دختر هدیه خریدم؛ چیزی که دوست داشت. دعوتش کردم خانه‌مان. برایش جشن گرفتیم. خندید، ذوق کرد و من از شادی او شاد شدم.

ناگهان فهمیدم دیگر آن دختر تنها نیستم.

من خانه دارم.

همسر دارم.

دو دختر دارم.

و از همه مهم‌تر، آن‌قدر آرام شده‌ام که می‌توانم شادی را به دیگران هدیه بدهم.

امشب حس کردم انگار خدا یک حلقه را کامل کرد.

دوازده سال پیش، کنار یک کودک گریه می‌کردم.

امشب، کنار همان کودک که نوجوان شده بود، لبخند زدم.

چه مسیر بلندی طی شده است...

آن اشک‌ها بیهوده نبودند؛ مرا به اینجا رساندند.

خدایا...

ممنون که نگذاشتی در همان روزهای تاریک متوقف بمانم.

ممنون که امروز می‌توانم به جای گریه، جشن بگیرم.

و شاید بزرگ‌ترین هدیه امشب، نه هدیه‌ای بود که به او دادم؛ بلکه این بود که خودم بالاخره فهمیدم زندگی‌ام چقدر تغییر کرده است.