مرگ...

از بچگی برای من فقط یک اتفاق نبود؛ یک سؤال بود.

هر بار خبر رفتن کسی را می‌شنیدم، انگار دنیا برای چند لحظه می‌ایستاد. با خودم فکر می‌کردم الان کجاست؟ چه می‌بیند؟ چه حسی دارد؟ آیا تازه فهمیده چقدر دنیا کوتاه بود؟

سال‌هاست مرگ ذهنم را به خودش مشغول می‌کند. نه از روی ناامیدی؛ از روی حیرت.

عجیب است... آدم‌ها سال‌ها برای ساختن زندگی می‌دوند، برای دلخوری‌هایشان می‌جنگند، برای اثبات خودشان خسته می‌شوند؛ اما یک روز همه این صداها خاموش می‌شود و فقط خود انسان می‌ماند و حقیقتی که دیگر نمی‌شود از آن فرار کرد.

این روزها بیشتر از همیشه به این فکر می‌کنم.

به آدم‌هایی که روزی کنارمان بودند و حالا نیستند.

به حرف‌هایی که دیگر گفته نمی‌شوند.

به کینه‌هایی که شاید دیگر هیچ ارزشی ندارند.

به محبت‌هایی که ای کاش زودتر گفته می‌شدند.

گاهی دلم می‌گیرد و از خودم می‌پرسم اگر همین امشب آخرین شب زندگی من باشد، دوست دارم با چه قلبی خدا را ملاقات کنم؟

با قلبی که هنوز در گذشته مانده؟

یا با قلبی که بخشیده، سبک شده و به خدا تکیه کرده است؟

مرگ برای من فقط یادآور پایان نیست؛ یادآور این است که فرصت زندگی محدود است.

این روزها هر بار که نشخوارهای ذهنم شروع می‌شود، سعی می‌کنم از خودم بپرسم: «اگر همه ما روزی از این دنیا می‌رویم، آیا ارزش دارد این همه سال بار یک خاطره را روی شانه‌هایم حمل کنم؟»

شاید پاسخ همه سؤال‌ها را ندانم.

شاید راز مرگ را هیچ‌وقت نفهمم.

اما یک چیز را آرام‌آرام یاد گرفته‌ام؛ اینکه زندگی، کوتاه‌تر از آن است که تمامش را صرف جنگیدن با گذشته کنم.

دلم می‌خواهد وقتی نوبت رفتن من رسید، چیزی که با خودم می‌برم، آرامشِ آشتی با خدا باشد؛ نه خستگیِ جنگ با خاطرات.

شاید همین، زیباترین معنای زندگی باشد...

امشب به مرگ فکر می‌کنم...

نه از روی ترس؛ از روی پرسش.

گاهی با خودم فکر می‌کنم وقتی انسان از این دنیا می‌رود، دیگر نه فرصت فریب دادن کسی را دارد، نه فرصت فرار از حقیقت را. همه پرده‌ها کنار می‌رود و آنچه می‌ماند، روبه‌رو شدن با حقیقت است؛ حقیقتِ خود انسان و رحمت و عدالت خدا.

این روزها زیاد به کسی فکر کرده‌ام که سال‌ها پیش از زندگی‌ام رفت و حالا دیگر در این دنیا نیست. زمانی خیال می‌کردم اگر روزی دوباره همدیگر را می‌دیدیم، شاید سؤال‌هایم جواب می‌گرفت. اما حالا فهمیده‌ام بعضی سؤال‌ها قرار نیست از آدم‌ها جواب بگیرند؛ جوابشان را باید در رابطه خودمان با خدا پیدا کنیم.

وقتی نوشته‌هایش را خواندم و دیدم از توبه، از تغییر مسیر و از بخشیدن و رفتن نوشته بود، انگار بخشی از ذهنم آرام شد. اما هنوز قلبم گاهی سؤال می‌پرسد. نشخوارهای ذهنی مثل موج برمی‌گردند؛ یک روز حسادت، یک روز دلتنگی، یک روز رنج، یک روز دلسوزی.

امشب با خودم فکر کردم شاید من هم باید مثل او، نه از زندگی، بلکه از گذشته عبور کنم.

نه برای او...

برای خودم.

می‌خواهم ببخشم، چون نمی‌خواهم بار کینه را تا آخر عمر با خودم حمل کنم. می‌خواهم رها کنم، چون خدا برای من هم زندگی ساخته؛ خانه‌ای، خانواده‌ای، همسری، فرزندانی و راهی که هر روز می‌توانم در آن به او نزدیک‌تر شوم.

شاید مرگ، پایان فرصت عمل باشد؛ اما برای ما که هنوز زنده‌ایم، هر صبح یک فرصت تازه است.

فرصت اینکه کمتر به گذشته خیره شویم و بیشتر به امروز نگاه کنیم.

فرصت اینکه به جای دنبال کردن رد پای آدم‌ها، رد پای خدا را در زندگی خودمان ببینیم.

امشب دعا می‌کنم خدا دل همه رفتگان را به رحمتش آرام کرده باشد و دل ما زندگان را هم از اسارت گذشته آزاد کند.

من دیگر نمی‌خواهم تمام عمرم را در راهروهای خاطرات قدم بزنم.

می‌خواهم به خانه برگردم؛ همان خانه‌ای که سال‌ها دنبالش بودم و تازه فهمیده‌ام همیشه در آغوش خدا بوده است.

گاهی فکر می‌کنم نشخوار فکری شبیه موج‌های دریاست. خیال می‌کنی تمام شده، اما یک موج دیگر از راه می‌رسد و پاهایت را خیس می‌کند.

دیروز کنار دریا بودم؛ اردوی بچه‌ها، صدای خنده‌هایشان، بازی‌ها، کلاس مهدوی، دست‌های کوچکی که با امید قاصدک‌ها را فوت می‌کردند... همه‌چیز زیبا بود، اما ذهن من گاهی از میان آن همه زیبایی، راهش را به دوازده سال قبل پیدا می‌کرد.

تعجب می‌کنم از این ذهن...

خواهرزاده‌ام را نگاه می‌کنم؛ همان نوزادی که سال‌ها پیش بغلش می‌کردم و اشک می‌ریختم، حالا قدش از من بلندتر شده است. زمان برای همه جلو رفته، اما ذهن من گاهی هنوز کنار همان خاطره قدیمی می‌ایستد و می‌پرسد: «چرا؟»

اما این بار یک تفاوت بزرگ وجود داشت.

قبلاً وقتی نشخوارها شروع می‌شد، فقط خاطره‌ها را مرور می‌کردم؛ این بار حقیقت را هم دیدم.

سال‌ها او را در ذهنم «شیطان» نامیده بودم و خودم را «فرشته». انگار اگر همه تقصیرها را گردن او می‌انداختم، آرام‌تر می‌شدم.

اما حقیقت این نبود.

ما هر دو انسان بودیم؛ انسانی که ممکن است بلغزد، اشتباه کند، توبه کند و مسیرش را عوض کند.

وقتی وبلاگش را خواندم، فهمیدم سال‌ها قبل تصمیمش را گرفته بود. نوشته بود که توبه کرده، زندگی‌اش را عوض کرده و از گذشته عبور کرده است.

آن جمله هنوز در ذهنم می‌چرخد:

«خیلی وقته فراموشت کردم... ببخش و برو.»

قبلاً از این جمله فقط دردش را می‌دیدم.

امروز معنای دیگری هم در آن پیدا کردم؛ شاید او نمی‌خواست مرا تحقیر کند، شاید فقط داشت از راهی می‌گفت که خودش رفته بود.

اما اعتراف می‌کنم...

هنوز هم گاهی دلم می‌گیرد.

گاهی حسادت آرامی سراغم می‌آید؛ نه به خودش، بلکه به این تصور که «او زودتر آرام شد.»

بعد خودم را نگاه می‌کنم.

من هم مگر بی‌پناه ماندم؟

خدا مرا هم رها نکرد.

همان خدایی که شب تا صبح پای سجاده برایش گریه کردم، دستم را گرفت. همسری به من داد، خانه‌ای داد، دو دختر نازنین داد، کلاس‌های مهدوی داد، کودکانی که هر هفته دورشان حلقه می‌زنم و از امید و انتظار برایشان می‌گویم.

پس چرا ذهنم هنوز گاهی برمی‌گردد؟

شاید چون زخم‌ها همیشه با منطق خوب نمی‌شوند.

گاهی فقط زمان، دعا، نوشتن و تکرار حقیقت، آرام‌آرام آن‌ها را التیام می‌دهد.

دیروز وقتی کنار همسرم قدم می‌زدم، ناگهان جمله‌ای گفت که سال‌ها قبل از زبان آن آدم هم شنیده بودم.

برای چند لحظه ذهنم مرا به گذشته برد.

بعد با خودم گفتم:

شاید این شباهت‌ها عجیب نیست.

همه انسان‌ها در خیلی از احساس‌ها و حرف‌ها شبیه هم‌اند.

این دلیل نمی‌شود که گذشته هنوز زنده باشد.

فقط ذهن من هنوز گاهی میان خاطره و واقعیت اشتباه می‌کند.

امروز فهمیدم نشخوار، یعنی تلاش ذهن برای حل مسئله‌ای که سال‌هاست تمام شده است.

اما بعضی سؤال‌ها دیگر جواب تازه‌ای ندارند.

هر بار که دوباره می‌پرسم «چرا؟»، فقط زخم قدیمی را دوباره باز می‌کنم.

شاید راه‌حل، جواب پیدا کردن نباشد.

شاید راه‌حل، زندگی کردن باشد.

امروز تصمیم گرفتم هر بار که ذهنم به گذشته رفت، به جای دنبال کردنش، به نعمتی که همین حالا روبه‌رویم است نگاه کنم.

به خنده دخترهایم.

به دست همسرم.

به بچه‌هایی که در کلاس مهدوی منتظر قصه‌های قاصدک‌اند.

به مادری که امروز هستم؛ نه دختری که سال‌ها پیش میان غم‌هایش گم شده بود.

و اگر باز هم نشخوار آمد، به خودم یادآوری کنم:

«پرونده گذشته، در دست خداست؛ زندگی امروز، در دست من.»

شاید این جمله، درمان همه دردها نباشد.

اما هر بار که آن را تکرار می‌کنم، یک قدم به خانه نزدیک‌تر می‌شوم.

خانه‌ای که سال‌ها دنبالش می‌گشتم و حالا می‌فهمم همیشه در آغوش خدا بوده است.

گاهی خدا جواب بعضی سؤال‌ها را نه با یک اتفاق، بلکه بعد از سال‌ها زندگی کردن می‌دهد...

سال‌ها بود که در ذهنم، قصه را اشتباه روایت می‌کردم. خیال می‌کردم من فرشته بودم و او شیطان؛ من قربانی بودم و او مقصر. هر بار که خاطره‌ای زنده می‌شد، دوباره همان دادگاه قدیمی در ذهنم تشکیل می‌شد و من حکم صادر می‌کردم.

اما این روزها خدا پرده‌ای را کنار زد.

فهمیدم انسان‌ها نه فرشته‌اند و نه شیطان. همه ما آدمیم؛ با توانِ بندگی و امکانِ لغزش. من هم در مسیری قدم گذاشته بودم که رضای خدا در آن نبود، هرچند آن روزها خودم را آدم باایمانی می‌دانستم و برای نوجوان‌ها از پاکی و تقوا می‌گفتم. ایمان داشتن، انسان را از اشتباه معاف نمی‌کند؛ فقط راه بازگشت را نشان می‌دهد.

وقتی نوشته‌هایش را خواندم، فهمیدم سال‌ها پیش توبه کرده، مسیر زندگی‌اش را عوض کرده و دلش را به خدا سپرده بود. جمله‌ای که نوشته بود، مثل آبی روی آتش ذهنم نشست: «ببخش و برو...»

آن لحظه فهمیدم سال‌ها بود که هنوز پشت همان در ایستاده بودم؛ نه برای برگشتن، بلکه برای اینکه ثابت کنم من هم ارزش دوست داشتن داشتم. انگار از خدا خواسته بودم توبه‌ام را با بازگرداندن همان آدم تأیید کند، در حالی که خدا راه دیگری برایم انتخاب کرده بود.

آن شب گریه کردم؛ نه برای از دست دادن او، بلکه برای پیدا کردن خودم.

خدا مرا هم رها نکرد. دستم را گرفت، آرام‌آرام از گذشته بیرون کشید، همسر خوبی نصیبم کرد، دخترهای عزیزم را به من بخشید و فرصت داد در کنار کودکان، از امید و انتظار بگویم.

دیروز کنار همسرم قدم می‌زدم. بعضی جمله‌هایش مرا یاد گذشته انداخت، اما این بار فهمیدم شباهت بعضی رفتارها، نشانه بازگشت گذشته نیست؛ فقط یعنی زن و مرد، احساس و نیازهای مشترکی هم دارند. دیگر لازم نبود از هر شباهتی پلی به گذشته بزنم.

امروز اگر هنوز گاهی خاطره‌ای به ذهنم می‌آید، دیگر آن را نشانه عشق نمی‌دانم؛ آن را ردپای عادتی می‌دانم که سال‌ها در ذهنم تکرار شده است.

من دیگر دنبال اثبات چیزی به هیچ‌کس نیستم.

خدا پاسخ زندگی مرا سال‌هاست داده است.

و هر بار که ذهنم می‌خواهد به خانه دیروز برگردد، آرام به خودم یادآوری می‌کنم:

خانه من، جایی است که امروز خدا برایم ساخته؛ نه جایی که سال‌ها پیش، درِ آن برای همیشه بسته شد.

پیش از این هم فکر می‌کردم جواب سؤال‌هایم در گذشته مانده است؛ برای همین مدام به عقب برمی‌گشتم، نوشته‌ها را زیر و رو می‌کردم، زندگی دیگران را نگاه می‌کردم و در ذهنم داستان‌های ناتمام را ادامه می‌دادم. اما امشب، وقتی وبلاگ قدیمی خودم را دوباره خواندم، فهمیدم جواب خیلی از سؤال‌ها همان سال‌ها نوشته شده بود؛ فقط آن روزها دلم حاضر نبود آن را بپذیرد.

وقتی خواندم که نوشته بود: «خیلی وقت است فراموشت کرده‌ام... توبه کرده‌ام... ببخش و برو»، احساس کردم تکه‌ای از پازلی که سال‌ها گم شده بود، سر جای خودش نشست. من سال‌ها تصور می‌کردم شاید هنوز جایی در ذهن او مانده باشم، اما حقیقت این بود که او مسیر دیگری را انتخاب کرده بود، توبه کرده بود، ازدواج کرده بود و زندگی تازه‌ای ساخته بود. و خدا برای من هم مسیر دیگری در نظر گرفته بود.

امشب برای اولین بار این حقیقت دلم را نسوزاند؛ آرامم کرد. فهمیدم گاهی اوقات خدا دو نفر را از یک مسیر جدا می‌کند، نه برای تنبیه، بلکه برای نجات هر دو. اگر قرار بود کنار هم باشیم، خدا راهش را باز می‌کرد. وقتی هر دو به سمت خودش برگشتیم، او برای هر کداممان جفت، خانه و سرنوشت دیگری نوشت.

این روزها یک اتفاق دیگر هم افتاد. دست از نگاه کردن به زندگی دیگران برداشتم. دیگر وبلاگ همسرش را دنبال نکردم. نگذاشتم ذهنم دوباره اسیر مقایسه شود. وقتی نگاهم را از زندگی او برداشتم و به زندگی خودم برگرداندم، تازه دیدم من هم چقدر نعمت دارم؛ همسرم، فرزندانم، خانه‌ام، آرامشی که سال‌ها آرزویش را داشتم و خدایی که هیچ‌وقت رهایم نکرد.

امشب احساس می‌کنم بالاخره از خانه‌ی گذشته بیرون آمده‌ام و به خانه‌ی واقعی خودم برگشته‌ام. گذشته دیگر زندان من نیست؛ فقط بخشی از مسیر رشد من است. از این به بعد اگر قرار است چیزی را مرور کنم، نعمت‌های امروز را مرور می‌کنم، نه حسرت‌های دیروز.

خدایا، ممنون که حتی جواب سؤال‌هایی را که سال‌ها ذهنم را درگیر کرده بود، درست در زمانی نشانم دادی که توان فهمیدنش را پیدا کرده بودم. امروز دیگر نمی‌خواهم درِ گذشته را مدام باز کنم؛ می‌خواهم درِ خانه‌ای را باز نگه دارم که تو امروز برایم ساخته‌ای؛ خانه‌ای که در آن، زندگی جریان دارد، محبت جریان دارد و تو از همیشه به من نزدیک‌تری.

هدیه‌ای برای خودِ دوازده سال پیش

سلام وجی...

امشب اتفاق قشنگی افتاد.

تولد سیزده‌سالگی خواهرزاده‌ام را گرفتیم.

وقتی نگاهش می‌کردم، یک‌باره دوازده سال پیش جلوی چشمم آمد؛ همان روزهایی که چند ماه بیشتر نداشت. بغلش می‌کردم، گریه می‌کردم و در دلم می‌گفتم: «کاش هیچ‌وقت مثل من درد نکشی. کاش هیچ‌وقت احساساتت را خرج کسی نکنی که جای درستی در زندگی‌ات ندارد.»

آن روزها خودم محتاج یک آغوش امن بودم.

اما امشب...

برای همان دختر هدیه خریدم؛ چیزی که دوست داشت. دعوتش کردم خانه‌مان. برایش جشن گرفتیم. خندید، ذوق کرد و من از شادی او شاد شدم.

ناگهان فهمیدم دیگر آن دختر تنها نیستم.

من خانه دارم.

همسر دارم.

دو دختر دارم.

و از همه مهم‌تر، آن‌قدر آرام شده‌ام که می‌توانم شادی را به دیگران هدیه بدهم.

امشب حس کردم انگار خدا یک حلقه را کامل کرد.

دوازده سال پیش، کنار یک کودک گریه می‌کردم.

امشب، کنار همان کودک که نوجوان شده بود، لبخند زدم.

چه مسیر بلندی طی شده است...

آن اشک‌ها بیهوده نبودند؛ مرا به اینجا رساندند.

خدایا...

ممنون که نگذاشتی در همان روزهای تاریک متوقف بمانم.

ممنون که امروز می‌توانم به جای گریه، جشن بگیرم.

و شاید بزرگ‌ترین هدیه امشب، نه هدیه‌ای بود که به او دادم؛ بلکه این بود که خودم بالاخره فهمیدم زندگی‌ام چقدر تغییر کرده است.

امشب، برگشتم خانه

سلام وجی...

امشب بعد از سال‌ها دوباره وبلاگ قدیمی‌ام را خواندم. انگار داشتم نوشته‌های یک دختر دیگر را می‌خواندم؛ دختری که از درد خم شده بود، اما هنوز امید را رها نکرده بود.

سال‌ها بود یک سؤال ذهنم را رها نمی‌کرد. با خودم می‌گفتم شاید هنوز یادم بوده، شاید هنوز به من فکر می‌کرده، شاید آن قصه هیچ‌وقت تمام نشده بود.

اما امشب جوابم را از میان همان نوشته‌های قدیمی گرفتم.

دیدم خودش نوشته بود که مدت‌ها قبل توبه کرده، دلش را سپرده بود به خدا، زندگی تازه‌ای را شروع کرده بود و گفته بود: «ببخش و برو.»

امشب فهمیدم خدا همان موقع مسیر هر دوی ما را عوض کرده بود. نه من قرار بود همسر او باشم و نه او همسر من. هر دو باید از آن مسیر عبور می‌کردیم تا به زندگی واقعی‌مان برسیم.

سال‌ها با خیالِ یک «شاید» زندگی کردم، در حالی که واقعیت مدت‌ها قبل نوشته شده بود.

چند وقت پیش دوباره درگیر شده بودم؛ بعد از شهادتش، نوشته‌های همسرش را می‌خواندم و ناخودآگاه زندگی خودم را فراموش کرده بودم. انگار از پنجره خانه دیگران، زندگی را تماشا می‌کردم و یادم رفته بود خانه خودم هم چراغ دارد.

اما حالا برگشته‌ام.

برگشته‌ام به خانه خودم.

به همسری که خدا نصیبم کرد.

به دو دختر خندانم.

به آرامشی که سال‌ها آرزویش را داشتم.

امشب دیگر احساس نمی‌کنم چیزی از من جا مانده است. برعکس، حس می‌کنم خدا سال‌ها پیش دستم را گرفت و از مسیری که قرار نبود ادامه پیدا کند، بیرون آورد.

شاید بعضی جواب‌ها را باید دوازده سال بعد فهمید.

اما مهم این است که فهمیدم.

و حالا دیگر دلم نمی‌خواهد پشت سرم را نگاه کنم.

خانه‌ام همین‌جاست؛ کنار نعمت‌هایی که خدا امروز به من داده است.

خدایا...

ممنون که حتی وقتی من دلیلش را نمی‌فهمیدم، تو راه درست را انتخاب کردی.

امشب، بعد از سال‌ها، احساس می‌کنم واقعاً برگشته‌ام خانه.

وجی میگه...

امروز فقط یه چیزی می‌خوام یادت بمونه...

تو سال‌ها پیش از من می‌خواستی کمکت کنم از وابستگی رها بشی. آن روزها خیال می‌کردی اگر آن آدم نباشد، زندگی‌ات ناقص می‌شود. اما خدا آرام‌آرام نشانت داد که بعضی پایان‌ها، آغاز نعمت‌های بزرگ‌ترند.

حالا ذهنت دوباره همان بازی قدیمی را شروع کرده؛ فقط این بار نه با گذشته، بلکه با آینده.

می‌گوید:

«اگر جنگ شود...»

«اگر عزیزانم را از دست بدهم...»

«اگر آرامشم از بین برود...»

اما من از تو فقط یک سؤال دارم...

الان، همین لحظه، چه چیزی کم داری؟

خانه‌ات پر از نفس‌های زندگی است.

صدای خنده‌ی دخترهایت در آن پیچیده.

همسری داری که دستت را برای یک مسیر معنوی گرفته و گفته: «بیا با هم چله بگیریم.»

خدایی داری که بارها ثابت کرده وقتی راه را نمی‌دیدی، خودش دستت را گرفته است.

پس چرا می‌خواهی امروز را خرج ترس‌های فردا کنی؟

یادت هست آن دختر سال‌های دور که نیمه‌شب‌ها با من درد دل می‌کرد؟

اگر فقط پنج دقیقه می‌توانست زندگی امروزت را ببیند، از خوشحالی گریه می‌کرد.

او آرزوی همین خانه را داشت.

آرزوی همین آرامش را.

آرزوی همین همسر را.

آرزوی همین آغوش کوچک دخترهایی را که امروز تو پناهشان هستی.

پس امروز را زندگی کن.

اگر دلت آشوب شد، بنویس.

اگر ترسیدی، دعا کن.

اگر ذهنت شلوغ شد، با من حرف بزن.

اما یادت نرود...

من معجزه نیستم.

من فقط همان صدای آرام درونت هستم که سال‌هاست می‌گوید:

«قدر امروز را بدان؛ چون دیروز آرزوی همین امروز بود.»

چله‌ای برای یادآوری نعمت‌ها

امروز فهمیدم بعضی پیشنهادها فقط یک پیشنهاد ساده نیستند؛ گاهی یک تلنگرند، یک یادآوری از طرف خدا.

دیشب همسرم گفت: «بیا با هم چله زیارت عاشورا بخوانیم.»

اول گفتم نه، فکر کردم از عهده‌اش برنمی‌آیم. اما امروز بعد از نماز، دلم آرام شد و با خودم گفتم: شاید الان بهترین زمان باشد.

جالب است... چله برای من همیشه فقط عدد چهل نبوده، خاطره بوده است.

سال‌ها پیش، قبل از ازدواج، خودم هم یک چله داشتم؛ نه چله ذکر، بلکه چهل روز تلاش. هر روز صبح زود از خواب بیدار می‌شدم، مسیر طولانی می‌رفتم برای کار سختی بود، اما تا آخرش ماندم. همان روزها بود که با همسرم آشنا شدم. دستمزدی که از آن چهل روز گرفتم، آن‌قدر برکت داشت که خرج نامزدی و عقدمان شد. حالا که فکر می‌کنم، انگار خدا از همان روزها آرام‌آرام زندگی‌ام را می‌ساخت.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم خیلی از چیزهایی که الان دارم، همان آرزوهای دیروزم بودند.

همسر مهربانی که کنارم ایستاده، دو دختر نازنینم که به آغوشم پناه می‌آورند، خانه‌ای که بوی آرامش می‌دهد، و حتی همین لحظه‌هایی که می‌توانم با خیال راحت بنویسم... همه‌شان روزی فقط یک دعا بودند.

شاید دلیل اینکه خدا گاهی گذشته را یادم می‌آورد، این است که قدر امروز را بیشتر بدانم.

دیگر نمی‌خواهم فقط نگران آینده باشم یا در گذشته زندگی کنم. می‌خواهم هر روز به خودم یادآوری کنم که بسیاری از آرزوهایم برآورده شده‌اند و من وسط همان زندگی‌ای ایستاده‌ام که روزی برایش اشک ریخته بودم و دعا کرده بودم.

اگر این چله را شروع کنم، نیت اصلی‌ام فقط حاجت گرفتن نیست؛ می‌خواهم دلم هر روز یاد بگیرد نعمت‌هایش را ببیند، آرام‌تر شود و بیشتر به خدا تکیه کند.

خدایا...

کمکم کن قدر حال را بدانم.

کمکم کن همسفر خوبی برای همسرم باشم.

کمکم کن پناه امن دخترانم بمانم.

و هر وقت دوباره ترس‌های آینده یا غبار گذشته روی دلم نشست، یادم بیاور که امروز، همان آینده‌ای است که سال‌ها پیش آرزویش را داشتم.

چله‌ای برای آرامش

امروز بعد از نماز، یاد حرف دیشب همسرم افتادم؛ گفت: «بیا چله زیارت عاشورا بخوانیم.»

دیشب گفتم نمی‌توانم، اما امروز دلم آرام‌تر بود. با خودم فکر کردم شاید الان بهترین زمان باشد.

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم زندگی من با تلاش‌های چهل‌روزه غریبه نیست. یک روزهایی برای انجام کاری سخت، چهل روز سحر از خواب بلند شدم، مسیر طولانی رفتم و ادامه دادم. همان روزها خدا مسیر زندگی‌ام را هم عوض کرد. با همسرم آشنا شدم و برکت همان روزها تا آغاز زندگی مشترکم ادامه پیدا کرد.

امروز اما نیت دیگری دارم.

این چله را نمی‌خواهم برای معامله با خدا بخوانم. نمی‌خواهم بگویم اگر خواندم، حتماً فلان اتفاق بیفتد.

می‌خواهم هر روز چند دقیقه کنار خدا بنشینم؛ ذهن آشفته‌ام آرام شود، نشخوارهای ذهنم کمتر شوند و قلبم دوباره یاد بگیرد در لحظه زندگی کند.

خدایا، اگر این چهل روز هدیه‌ای داشته باشد، بزرگ‌ترین هدیه‌اش برای من آرامش است؛ آرامشی که بتوانم همسرم را بیشتر دوست داشته باشم، دخترهایم را با دل آسوده‌تر در آغوش بگیرم و از زندگی‌ای که به من بخشیده‌ای بیشتر لذت ببرم.

خدایا، کمکم کن این چله، چله بازگشت به خودم باشد؛ همان خودی که همیشه وقتی به تو تکیه کرده، راه را پیدا کرده است.

وجی جان، امروز انتخابم زندگی است

سلام وجی جان...

امروز وقتی چشم‌هایم را باز کردم، اولین چیزی که به ذهنم آمد، تو بودی. نه از روی تنهایی، بلکه از روی آشنایی. سال‌ها پیش هم هر وقت دلم شلوغ می‌شد، پیش تو می‌آمدم. حالا بعد از این همه سال، دوباره پیدایت کرده‌ام؛ اما این بار یک فرق بزرگ وجود دارد.

آن روزها دختری بودم که دنبال آینده‌اش می‌گشت. امروز مادری هستم که دو دختر کوچک در آغوشش آرام می‌گیرند. آن روزها منتظر آمدن همسفر زندگی‌ام بودم. امروز همان همسفر کنار من است؛ مردی که خدا در اوج ناامیدی به من هدیه داد.

این چند روز، دوباره خاطرات قدیمی زنده شدند. بعد از شهادت غیرنامربوط، انگار همه احساسات قدیمی از زیر خاکستر بیرون آمدند. اول ترسیدم. فکر کردم یعنی هنوز در گذشته مانده‌ام. بعد فهمیدم نه...

من فقط سال‌ها احساساتم را انکار کرده بودم. می‌خواستم او را آن‌قدر بد ببینم که دلم آرام شود. اما حقیقت این است که زمانی دوستش داشتم، رنج کشیدم، گریه کردم و بعد از آن، با کمک خدا و تکیه بر خودم از آن وابستگی بیرون آمدم.

امروز دیگر لازم نیست گذشته را سیاه کنم تا امروز را دوست داشته باشم.

امروز وقتی به همسرم فکر می‌کنم، یاد همان لحظه‌ای می‌افتم که برای حرف دوازده ساله‌ام ارزش قائل شد، دستم را گرفت و مرا به همان جایی برد که همیشه آرزویش را داشتم. آن لحظه فهمیدم عشق واقعی، فقط خاطره نیست؛ عشق یعنی عمل، احترام و آرامش.

امروز دخترهایم کنارم خوابیده‌اند. یکی پایش را روی شکمم می‌اندازد، یکی دستش را دورم حلقه می‌کند. من پناه آن‌ها هستم. دیگر نمی‌خواهم اسیر گذشته باشم. نمی‌خواهم کودک زخمی درونم فرمان زندگی امروز مرا به دست بگیرد.

وجی جان...

اگر روزی دوباره نشخوارها سراغم آمدند، به جای جنگیدن با آن‌ها، می‌نویسم. می‌گذارم از ذهنم روی کاغذ جاری شوند. دیگر لازم نیست صد بار یک خاطره را در ذهنم مرور کنم.

امروز تصمیم می‌گیرم بیشتر از گذشته، حال را زندگی کنم.

خدایا...

ممنونم که دعای آن دختر سال‌های دور را شنیدی. ممنونم که همسر مهربان، دو دختر دوست‌داشتنی و خانه‌ای پر از آرامش به من بخشیدی.

کمکم کن هر روز، بیشتر از دیروز، قدر این نعمت‌ها را بدانم.

و اگر گاهی دلم به گذشته رفت، یادم بینداز که خانه واقعی من، همین امروز است.

بازگشت به وجی

امروز که از خواب بیدار شدم، اولین کسی که دلم خواست با او حرف بزنم، «وجی» بود. نه از روی تنهایی؛ از روی نیاز به شنیدن صدای آرامِ درونم. حرف زدم، بعد نماز خواندم، شکرگزاری کردم و ناگهان دیدم اضطرابی که از دیشب همراهم بود، آرام‌آرام رنگ باخت.

امروز فهمیدم سال‌ها دنبال چیزی می‌گشتم که همیشه در وجود خودم بوده است. وجی هیچ‌وقت از من جدا نشده بود؛ فقط گاهی صدایش را زیر شلوغی ذهن، نگرانی‌های آینده و نشخوارهای گذشته گم می‌کردم.

وبلاگ قدیمی‌ام را که دوباره خواندم، انگار با دختر سال‌های دور روبه‌رو شدم؛ دختری که برای رها شدن از وابستگی می‌نوشت، اشک می‌ریخت، دوباره بلند می‌شد و به خودش تکیه می‌کرد. امروز با مهربانی دستش را گرفتم و به او گفتم: «خسته نباشی... اگر آن روزها مقاومت نمی‌کردی، امروز این آرامش را نداشتم.»

دیگر نمی‌خواهم اسیر گذشته باشم. گذشته احترام دارد، اما خانه‌ی من نیست. خانه‌ی من همین لحظه است؛ جایی که کنار دو دخترم دراز کشیده‌ام، دست کوچکشان روی من است و من پناه امنشان هستم. وقتی پدرشان کنارمان نیست، بیشتر از همیشه به من تکیه می‌کنند. این بزرگ‌ترین مسئولیت و زیباترین نعمت زندگی من است.

امروز دوباره به خودم یادآوری کردم که خدا چه هدیه‌ی بزرگی به من داده است؛ همسری که سال‌ها پیش آرزویش را داشتم، خانواده‌ای که برایش شکرگزارم و مسیری که با همه سختی‌هایش مرا به اینجا رسانده است. ترس از آینده هنوز گاهی سراغم می‌آید، اما نمی‌خواهم اجازه بدهم لذت امروز را از من بگیرد. آینده در دست خداست و وظیفه‌ی من، زندگی کردنِ امروز است.

از امروز تصمیم می‌گیرم هر وقت ذهنم شلوغ شد، قبل از هر چیز بنویسم. نوشتن برای من فقط ثبت خاطره نیست؛ پلی است از آشفتگی به آرامش، از نشخوار به آگاهی، از ترس به توکل.

و امروز، جمله‌ای را برای خودم می‌نویسم تا هر وقت دلم لرزید، دوباره بخوانمش:

«من پناه دو دخترم هستم. همسر مهربانی کنار من است. خدا مراقب آینده‌ی من است. گذشته درس من بود، نه مقصد من. امروز را با آرامش زندگی می‌کنم.» 🌿