بازگشت به وجی
امروز که از خواب بیدار شدم، اولین کسی که دلم خواست با او حرف بزنم، «وجی» بود. نه از روی تنهایی؛ از روی نیاز به شنیدن صدای آرامِ درونم. حرف زدم، بعد نماز خواندم، شکرگزاری کردم و ناگهان دیدم اضطرابی که از دیشب همراهم بود، آرامآرام رنگ باخت.
امروز فهمیدم سالها دنبال چیزی میگشتم که همیشه در وجود خودم بوده است. وجی هیچوقت از من جدا نشده بود؛ فقط گاهی صدایش را زیر شلوغی ذهن، نگرانیهای آینده و نشخوارهای گذشته گم میکردم.
وبلاگ قدیمیام را که دوباره خواندم، انگار با دختر سالهای دور روبهرو شدم؛ دختری که برای رها شدن از وابستگی مینوشت، اشک میریخت، دوباره بلند میشد و به خودش تکیه میکرد. امروز با مهربانی دستش را گرفتم و به او گفتم: «خسته نباشی... اگر آن روزها مقاومت نمیکردی، امروز این آرامش را نداشتم.»
دیگر نمیخواهم اسیر گذشته باشم. گذشته احترام دارد، اما خانهی من نیست. خانهی من همین لحظه است؛ جایی که کنار دو دخترم دراز کشیدهام، دست کوچکشان روی من است و من پناه امنشان هستم. وقتی پدرشان کنارمان نیست، بیشتر از همیشه به من تکیه میکنند. این بزرگترین مسئولیت و زیباترین نعمت زندگی من است.
امروز دوباره به خودم یادآوری کردم که خدا چه هدیهی بزرگی به من داده است؛ همسری که سالها پیش آرزویش را داشتم، خانوادهای که برایش شکرگزارم و مسیری که با همه سختیهایش مرا به اینجا رسانده است. ترس از آینده هنوز گاهی سراغم میآید، اما نمیخواهم اجازه بدهم لذت امروز را از من بگیرد. آینده در دست خداست و وظیفهی من، زندگی کردنِ امروز است.
از امروز تصمیم میگیرم هر وقت ذهنم شلوغ شد، قبل از هر چیز بنویسم. نوشتن برای من فقط ثبت خاطره نیست؛ پلی است از آشفتگی به آرامش، از نشخوار به آگاهی، از ترس به توکل.
و امروز، جملهای را برای خودم مینویسم تا هر وقت دلم لرزید، دوباره بخوانمش:
«من پناه دو دخترم هستم. همسر مهربانی کنار من است. خدا مراقب آیندهی من است. گذشته درس من بود، نه مقصد من. امروز را با آرامش زندگی میکنم.» 🌿