امشب به مرگ فکر میکنم...
نه از روی ترس؛ از روی پرسش.
گاهی با خودم فکر میکنم وقتی انسان از این دنیا میرود، دیگر نه فرصت فریب دادن کسی را دارد، نه فرصت فرار از حقیقت را. همه پردهها کنار میرود و آنچه میماند، روبهرو شدن با حقیقت است؛ حقیقتِ خود انسان و رحمت و عدالت خدا.
این روزها زیاد به کسی فکر کردهام که سالها پیش از زندگیام رفت و حالا دیگر در این دنیا نیست. زمانی خیال میکردم اگر روزی دوباره همدیگر را میدیدیم، شاید سؤالهایم جواب میگرفت. اما حالا فهمیدهام بعضی سؤالها قرار نیست از آدمها جواب بگیرند؛ جوابشان را باید در رابطه خودمان با خدا پیدا کنیم.
وقتی نوشتههایش را خواندم و دیدم از توبه، از تغییر مسیر و از بخشیدن و رفتن نوشته بود، انگار بخشی از ذهنم آرام شد. اما هنوز قلبم گاهی سؤال میپرسد. نشخوارهای ذهنی مثل موج برمیگردند؛ یک روز حسادت، یک روز دلتنگی، یک روز رنج، یک روز دلسوزی.
امشب با خودم فکر کردم شاید من هم باید مثل او، نه از زندگی، بلکه از گذشته عبور کنم.
نه برای او...
برای خودم.
میخواهم ببخشم، چون نمیخواهم بار کینه را تا آخر عمر با خودم حمل کنم. میخواهم رها کنم، چون خدا برای من هم زندگی ساخته؛ خانهای، خانوادهای، همسری، فرزندانی و راهی که هر روز میتوانم در آن به او نزدیکتر شوم.
شاید مرگ، پایان فرصت عمل باشد؛ اما برای ما که هنوز زندهایم، هر صبح یک فرصت تازه است.
فرصت اینکه کمتر به گذشته خیره شویم و بیشتر به امروز نگاه کنیم.
فرصت اینکه به جای دنبال کردن رد پای آدمها، رد پای خدا را در زندگی خودمان ببینیم.
امشب دعا میکنم خدا دل همه رفتگان را به رحمتش آرام کرده باشد و دل ما زندگان را هم از اسارت گذشته آزاد کند.
من دیگر نمیخواهم تمام عمرم را در راهروهای خاطرات قدم بزنم.
میخواهم به خانه برگردم؛ همان خانهای که سالها دنبالش بودم و تازه فهمیدهام همیشه در آغوش خدا بوده است.