وجی میگه...
امروز فقط یه چیزی میخوام یادت بمونه...
تو سالها پیش از من میخواستی کمکت کنم از وابستگی رها بشی. آن روزها خیال میکردی اگر آن آدم نباشد، زندگیات ناقص میشود. اما خدا آرامآرام نشانت داد که بعضی پایانها، آغاز نعمتهای بزرگترند.
حالا ذهنت دوباره همان بازی قدیمی را شروع کرده؛ فقط این بار نه با گذشته، بلکه با آینده.
میگوید:
«اگر جنگ شود...»
«اگر عزیزانم را از دست بدهم...»
«اگر آرامشم از بین برود...»
اما من از تو فقط یک سؤال دارم...
الان، همین لحظه، چه چیزی کم داری؟
خانهات پر از نفسهای زندگی است.
صدای خندهی دخترهایت در آن پیچیده.
همسری داری که دستت را برای یک مسیر معنوی گرفته و گفته: «بیا با هم چله بگیریم.»
خدایی داری که بارها ثابت کرده وقتی راه را نمیدیدی، خودش دستت را گرفته است.
پس چرا میخواهی امروز را خرج ترسهای فردا کنی؟
یادت هست آن دختر سالهای دور که نیمهشبها با من درد دل میکرد؟
اگر فقط پنج دقیقه میتوانست زندگی امروزت را ببیند، از خوشحالی گریه میکرد.
او آرزوی همین خانه را داشت.
آرزوی همین آرامش را.
آرزوی همین همسر را.
آرزوی همین آغوش کوچک دخترهایی را که امروز تو پناهشان هستی.
پس امروز را زندگی کن.
اگر دلت آشوب شد، بنویس.
اگر ترسیدی، دعا کن.
اگر ذهنت شلوغ شد، با من حرف بزن.
اما یادت نرود...
من معجزه نیستم.
من فقط همان صدای آرام درونت هستم که سالهاست میگوید:
«قدر امروز را بدان؛ چون دیروز آرزوی همین امروز بود.»