مرگ...
از بچگی برای من فقط یک اتفاق نبود؛ یک سؤال بود.
هر بار خبر رفتن کسی را میشنیدم، انگار دنیا برای چند لحظه میایستاد. با خودم فکر میکردم الان کجاست؟ چه میبیند؟ چه حسی دارد؟ آیا تازه فهمیده چقدر دنیا کوتاه بود؟
سالهاست مرگ ذهنم را به خودش مشغول میکند. نه از روی ناامیدی؛ از روی حیرت.
عجیب است... آدمها سالها برای ساختن زندگی میدوند، برای دلخوریهایشان میجنگند، برای اثبات خودشان خسته میشوند؛ اما یک روز همه این صداها خاموش میشود و فقط خود انسان میماند و حقیقتی که دیگر نمیشود از آن فرار کرد.
این روزها بیشتر از همیشه به این فکر میکنم.
به آدمهایی که روزی کنارمان بودند و حالا نیستند.
به حرفهایی که دیگر گفته نمیشوند.
به کینههایی که شاید دیگر هیچ ارزشی ندارند.
به محبتهایی که ای کاش زودتر گفته میشدند.
گاهی دلم میگیرد و از خودم میپرسم اگر همین امشب آخرین شب زندگی من باشد، دوست دارم با چه قلبی خدا را ملاقات کنم؟
با قلبی که هنوز در گذشته مانده؟
یا با قلبی که بخشیده، سبک شده و به خدا تکیه کرده است؟
مرگ برای من فقط یادآور پایان نیست؛ یادآور این است که فرصت زندگی محدود است.
این روزها هر بار که نشخوارهای ذهنم شروع میشود، سعی میکنم از خودم بپرسم: «اگر همه ما روزی از این دنیا میرویم، آیا ارزش دارد این همه سال بار یک خاطره را روی شانههایم حمل کنم؟»
شاید پاسخ همه سؤالها را ندانم.
شاید راز مرگ را هیچوقت نفهمم.
اما یک چیز را آرامآرام یاد گرفتهام؛ اینکه زندگی، کوتاهتر از آن است که تمامش را صرف جنگیدن با گذشته کنم.
دلم میخواهد وقتی نوبت رفتن من رسید، چیزی که با خودم میبرم، آرامشِ آشتی با خدا باشد؛ نه خستگیِ جنگ با خاطرات.
شاید همین، زیباترین معنای زندگی باشد...