پیش از این هم فکر میکردم جواب سؤالهایم در گذشته مانده است؛ برای همین مدام به عقب برمیگشتم، نوشتهها را زیر و رو میکردم، زندگی دیگران را نگاه میکردم و در ذهنم داستانهای ناتمام را ادامه میدادم. اما امشب، وقتی وبلاگ قدیمی خودم را دوباره خواندم، فهمیدم جواب خیلی از سؤالها همان سالها نوشته شده بود؛ فقط آن روزها دلم حاضر نبود آن را بپذیرد.
وقتی خواندم که نوشته بود: «خیلی وقت است فراموشت کردهام... توبه کردهام... ببخش و برو»، احساس کردم تکهای از پازلی که سالها گم شده بود، سر جای خودش نشست. من سالها تصور میکردم شاید هنوز جایی در ذهن او مانده باشم، اما حقیقت این بود که او مسیر دیگری را انتخاب کرده بود، توبه کرده بود، ازدواج کرده بود و زندگی تازهای ساخته بود. و خدا برای من هم مسیر دیگری در نظر گرفته بود.
امشب برای اولین بار این حقیقت دلم را نسوزاند؛ آرامم کرد. فهمیدم گاهی اوقات خدا دو نفر را از یک مسیر جدا میکند، نه برای تنبیه، بلکه برای نجات هر دو. اگر قرار بود کنار هم باشیم، خدا راهش را باز میکرد. وقتی هر دو به سمت خودش برگشتیم، او برای هر کداممان جفت، خانه و سرنوشت دیگری نوشت.
این روزها یک اتفاق دیگر هم افتاد. دست از نگاه کردن به زندگی دیگران برداشتم. دیگر وبلاگ همسرش را دنبال نکردم. نگذاشتم ذهنم دوباره اسیر مقایسه شود. وقتی نگاهم را از زندگی او برداشتم و به زندگی خودم برگرداندم، تازه دیدم من هم چقدر نعمت دارم؛ همسرم، فرزندانم، خانهام، آرامشی که سالها آرزویش را داشتم و خدایی که هیچوقت رهایم نکرد.
امشب احساس میکنم بالاخره از خانهی گذشته بیرون آمدهام و به خانهی واقعی خودم برگشتهام. گذشته دیگر زندان من نیست؛ فقط بخشی از مسیر رشد من است. از این به بعد اگر قرار است چیزی را مرور کنم، نعمتهای امروز را مرور میکنم، نه حسرتهای دیروز.
خدایا، ممنون که حتی جواب سؤالهایی را که سالها ذهنم را درگیر کرده بود، درست در زمانی نشانم دادی که توان فهمیدنش را پیدا کرده بودم. امروز دیگر نمیخواهم درِ گذشته را مدام باز کنم؛ میخواهم درِ خانهای را باز نگه دارم که تو امروز برایم ساختهای؛ خانهای که در آن، زندگی جریان دارد، محبت جریان دارد و تو از همیشه به من نزدیکتری.