گاهی خدا جواب بعضی سؤالها را نه با یک اتفاق، بلکه بعد از سالها زندگی کردن میدهد...
سالها بود که در ذهنم، قصه را اشتباه روایت میکردم. خیال میکردم من فرشته بودم و او شیطان؛ من قربانی بودم و او مقصر. هر بار که خاطرهای زنده میشد، دوباره همان دادگاه قدیمی در ذهنم تشکیل میشد و من حکم صادر میکردم.
اما این روزها خدا پردهای را کنار زد.
فهمیدم انسانها نه فرشتهاند و نه شیطان. همه ما آدمیم؛ با توانِ بندگی و امکانِ لغزش. من هم در مسیری قدم گذاشته بودم که رضای خدا در آن نبود، هرچند آن روزها خودم را آدم باایمانی میدانستم و برای نوجوانها از پاکی و تقوا میگفتم. ایمان داشتن، انسان را از اشتباه معاف نمیکند؛ فقط راه بازگشت را نشان میدهد.
وقتی نوشتههایش را خواندم، فهمیدم سالها پیش توبه کرده، مسیر زندگیاش را عوض کرده و دلش را به خدا سپرده بود. جملهای که نوشته بود، مثل آبی روی آتش ذهنم نشست: «ببخش و برو...»
آن لحظه فهمیدم سالها بود که هنوز پشت همان در ایستاده بودم؛ نه برای برگشتن، بلکه برای اینکه ثابت کنم من هم ارزش دوست داشتن داشتم. انگار از خدا خواسته بودم توبهام را با بازگرداندن همان آدم تأیید کند، در حالی که خدا راه دیگری برایم انتخاب کرده بود.
آن شب گریه کردم؛ نه برای از دست دادن او، بلکه برای پیدا کردن خودم.
خدا مرا هم رها نکرد. دستم را گرفت، آرامآرام از گذشته بیرون کشید، همسر خوبی نصیبم کرد، دخترهای عزیزم را به من بخشید و فرصت داد در کنار کودکان، از امید و انتظار بگویم.
دیروز کنار همسرم قدم میزدم. بعضی جملههایش مرا یاد گذشته انداخت، اما این بار فهمیدم شباهت بعضی رفتارها، نشانه بازگشت گذشته نیست؛ فقط یعنی زن و مرد، احساس و نیازهای مشترکی هم دارند. دیگر لازم نبود از هر شباهتی پلی به گذشته بزنم.
امروز اگر هنوز گاهی خاطرهای به ذهنم میآید، دیگر آن را نشانه عشق نمیدانم؛ آن را ردپای عادتی میدانم که سالها در ذهنم تکرار شده است.
من دیگر دنبال اثبات چیزی به هیچکس نیستم.
خدا پاسخ زندگی مرا سالهاست داده است.
و هر بار که ذهنم میخواهد به خانه دیروز برگردد، آرام به خودم یادآوری میکنم:
خانه من، جایی است که امروز خدا برایم ساخته؛ نه جایی که سالها پیش، درِ آن برای همیشه بسته شد.