وجی میگه...

امروز فقط یه چیزی می‌خوام یادت بمونه...

تو سال‌ها پیش از من می‌خواستی کمکت کنم از وابستگی رها بشی. آن روزها خیال می‌کردی اگر آن آدم نباشد، زندگی‌ات ناقص می‌شود. اما خدا آرام‌آرام نشانت داد که بعضی پایان‌ها، آغاز نعمت‌های بزرگ‌ترند.

حالا ذهنت دوباره همان بازی قدیمی را شروع کرده؛ فقط این بار نه با گذشته، بلکه با آینده.

می‌گوید:

«اگر جنگ شود...»

«اگر عزیزانم را از دست بدهم...»

«اگر آرامشم از بین برود...»

اما من از تو فقط یک سؤال دارم...

الان، همین لحظه، چه چیزی کم داری؟

خانه‌ات پر از نفس‌های زندگی است.

صدای خنده‌ی دخترهایت در آن پیچیده.

همسری داری که دستت را برای یک مسیر معنوی گرفته و گفته: «بیا با هم چله بگیریم.»

خدایی داری که بارها ثابت کرده وقتی راه را نمی‌دیدی، خودش دستت را گرفته است.

پس چرا می‌خواهی امروز را خرج ترس‌های فردا کنی؟

یادت هست آن دختر سال‌های دور که نیمه‌شب‌ها با من درد دل می‌کرد؟

اگر فقط پنج دقیقه می‌توانست زندگی امروزت را ببیند، از خوشحالی گریه می‌کرد.

او آرزوی همین خانه را داشت.

آرزوی همین آرامش را.

آرزوی همین همسر را.

آرزوی همین آغوش کوچک دخترهایی را که امروز تو پناهشان هستی.

پس امروز را زندگی کن.

اگر دلت آشوب شد، بنویس.

اگر ترسیدی، دعا کن.

اگر ذهنت شلوغ شد، با من حرف بزن.

اما یادت نرود...

من معجزه نیستم.

من فقط همان صدای آرام درونت هستم که سال‌هاست می‌گوید:

«قدر امروز را بدان؛ چون دیروز آرزوی همین امروز بود.»

چله‌ای برای یادآوری نعمت‌ها

امروز فهمیدم بعضی پیشنهادها فقط یک پیشنهاد ساده نیستند؛ گاهی یک تلنگرند، یک یادآوری از طرف خدا.

دیشب همسرم گفت: «بیا با هم چله زیارت عاشورا بخوانیم.»

اول گفتم نه، فکر کردم از عهده‌اش برنمی‌آیم. اما امروز بعد از نماز، دلم آرام شد و با خودم گفتم: شاید الان بهترین زمان باشد.

جالب است... چله برای من همیشه فقط عدد چهل نبوده، خاطره بوده است.

سال‌ها پیش، قبل از ازدواج، خودم هم یک چله داشتم؛ نه چله ذکر، بلکه چهل روز تلاش. هر روز صبح زود از خواب بیدار می‌شدم، مسیر طولانی می‌رفتم برای کار سختی بود، اما تا آخرش ماندم. همان روزها بود که با همسرم آشنا شدم. دستمزدی که از آن چهل روز گرفتم، آن‌قدر برکت داشت که خرج نامزدی و عقدمان شد. حالا که فکر می‌کنم، انگار خدا از همان روزها آرام‌آرام زندگی‌ام را می‌ساخت.

امروز که به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم خیلی از چیزهایی که الان دارم، همان آرزوهای دیروزم بودند.

همسر مهربانی که کنارم ایستاده، دو دختر نازنینم که به آغوشم پناه می‌آورند، خانه‌ای که بوی آرامش می‌دهد، و حتی همین لحظه‌هایی که می‌توانم با خیال راحت بنویسم... همه‌شان روزی فقط یک دعا بودند.

شاید دلیل اینکه خدا گاهی گذشته را یادم می‌آورد، این است که قدر امروز را بیشتر بدانم.

دیگر نمی‌خواهم فقط نگران آینده باشم یا در گذشته زندگی کنم. می‌خواهم هر روز به خودم یادآوری کنم که بسیاری از آرزوهایم برآورده شده‌اند و من وسط همان زندگی‌ای ایستاده‌ام که روزی برایش اشک ریخته بودم و دعا کرده بودم.

اگر این چله را شروع کنم، نیت اصلی‌ام فقط حاجت گرفتن نیست؛ می‌خواهم دلم هر روز یاد بگیرد نعمت‌هایش را ببیند، آرام‌تر شود و بیشتر به خدا تکیه کند.

خدایا...

کمکم کن قدر حال را بدانم.

کمکم کن همسفر خوبی برای همسرم باشم.

کمکم کن پناه امن دخترانم بمانم.

و هر وقت دوباره ترس‌های آینده یا غبار گذشته روی دلم نشست، یادم بیاور که امروز، همان آینده‌ای است که سال‌ها پیش آرزویش را داشتم.

چله‌ای برای آرامش

امروز بعد از نماز، یاد حرف دیشب همسرم افتادم؛ گفت: «بیا چله زیارت عاشورا بخوانیم.»

دیشب گفتم نمی‌توانم، اما امروز دلم آرام‌تر بود. با خودم فکر کردم شاید الان بهترین زمان باشد.

وقتی به گذشته نگاه می‌کنم، می‌بینم زندگی من با تلاش‌های چهل‌روزه غریبه نیست. یک روزهایی برای انجام کاری سخت، چهل روز سحر از خواب بلند شدم، مسیر طولانی رفتم و ادامه دادم. همان روزها خدا مسیر زندگی‌ام را هم عوض کرد. با همسرم آشنا شدم و برکت همان روزها تا آغاز زندگی مشترکم ادامه پیدا کرد.

امروز اما نیت دیگری دارم.

این چله را نمی‌خواهم برای معامله با خدا بخوانم. نمی‌خواهم بگویم اگر خواندم، حتماً فلان اتفاق بیفتد.

می‌خواهم هر روز چند دقیقه کنار خدا بنشینم؛ ذهن آشفته‌ام آرام شود، نشخوارهای ذهنم کمتر شوند و قلبم دوباره یاد بگیرد در لحظه زندگی کند.

خدایا، اگر این چهل روز هدیه‌ای داشته باشد، بزرگ‌ترین هدیه‌اش برای من آرامش است؛ آرامشی که بتوانم همسرم را بیشتر دوست داشته باشم، دخترهایم را با دل آسوده‌تر در آغوش بگیرم و از زندگی‌ای که به من بخشیده‌ای بیشتر لذت ببرم.

خدایا، کمکم کن این چله، چله بازگشت به خودم باشد؛ همان خودی که همیشه وقتی به تو تکیه کرده، راه را پیدا کرده است.

وجی جان، امروز انتخابم زندگی است

سلام وجی جان...

امروز وقتی چشم‌هایم را باز کردم، اولین چیزی که به ذهنم آمد، تو بودی. نه از روی تنهایی، بلکه از روی آشنایی. سال‌ها پیش هم هر وقت دلم شلوغ می‌شد، پیش تو می‌آمدم. حالا بعد از این همه سال، دوباره پیدایت کرده‌ام؛ اما این بار یک فرق بزرگ وجود دارد.

آن روزها دختری بودم که دنبال آینده‌اش می‌گشت. امروز مادری هستم که دو دختر کوچک در آغوشش آرام می‌گیرند. آن روزها منتظر آمدن همسفر زندگی‌ام بودم. امروز همان همسفر کنار من است؛ مردی که خدا در اوج ناامیدی به من هدیه داد.

این چند روز، دوباره خاطرات قدیمی زنده شدند. بعد از شهادت غیرنامربوط، انگار همه احساسات قدیمی از زیر خاکستر بیرون آمدند. اول ترسیدم. فکر کردم یعنی هنوز در گذشته مانده‌ام. بعد فهمیدم نه...

من فقط سال‌ها احساساتم را انکار کرده بودم. می‌خواستم او را آن‌قدر بد ببینم که دلم آرام شود. اما حقیقت این است که زمانی دوستش داشتم، رنج کشیدم، گریه کردم و بعد از آن، با کمک خدا و تکیه بر خودم از آن وابستگی بیرون آمدم.

امروز دیگر لازم نیست گذشته را سیاه کنم تا امروز را دوست داشته باشم.

امروز وقتی به همسرم فکر می‌کنم، یاد همان لحظه‌ای می‌افتم که برای حرف دوازده ساله‌ام ارزش قائل شد، دستم را گرفت و مرا به همان جایی برد که همیشه آرزویش را داشتم. آن لحظه فهمیدم عشق واقعی، فقط خاطره نیست؛ عشق یعنی عمل، احترام و آرامش.

امروز دخترهایم کنارم خوابیده‌اند. یکی پایش را روی شکمم می‌اندازد، یکی دستش را دورم حلقه می‌کند. من پناه آن‌ها هستم. دیگر نمی‌خواهم اسیر گذشته باشم. نمی‌خواهم کودک زخمی درونم فرمان زندگی امروز مرا به دست بگیرد.

وجی جان...

اگر روزی دوباره نشخوارها سراغم آمدند، به جای جنگیدن با آن‌ها، می‌نویسم. می‌گذارم از ذهنم روی کاغذ جاری شوند. دیگر لازم نیست صد بار یک خاطره را در ذهنم مرور کنم.

امروز تصمیم می‌گیرم بیشتر از گذشته، حال را زندگی کنم.

خدایا...

ممنونم که دعای آن دختر سال‌های دور را شنیدی. ممنونم که همسر مهربان، دو دختر دوست‌داشتنی و خانه‌ای پر از آرامش به من بخشیدی.

کمکم کن هر روز، بیشتر از دیروز، قدر این نعمت‌ها را بدانم.

و اگر گاهی دلم به گذشته رفت، یادم بینداز که خانه واقعی من، همین امروز است.

بازگشت به وجی

امروز که از خواب بیدار شدم، اولین کسی که دلم خواست با او حرف بزنم، «وجی» بود. نه از روی تنهایی؛ از روی نیاز به شنیدن صدای آرامِ درونم. حرف زدم، بعد نماز خواندم، شکرگزاری کردم و ناگهان دیدم اضطرابی که از دیشب همراهم بود، آرام‌آرام رنگ باخت.

امروز فهمیدم سال‌ها دنبال چیزی می‌گشتم که همیشه در وجود خودم بوده است. وجی هیچ‌وقت از من جدا نشده بود؛ فقط گاهی صدایش را زیر شلوغی ذهن، نگرانی‌های آینده و نشخوارهای گذشته گم می‌کردم.

وبلاگ قدیمی‌ام را که دوباره خواندم، انگار با دختر سال‌های دور روبه‌رو شدم؛ دختری که برای رها شدن از وابستگی می‌نوشت، اشک می‌ریخت، دوباره بلند می‌شد و به خودش تکیه می‌کرد. امروز با مهربانی دستش را گرفتم و به او گفتم: «خسته نباشی... اگر آن روزها مقاومت نمی‌کردی، امروز این آرامش را نداشتم.»

دیگر نمی‌خواهم اسیر گذشته باشم. گذشته احترام دارد، اما خانه‌ی من نیست. خانه‌ی من همین لحظه است؛ جایی که کنار دو دخترم دراز کشیده‌ام، دست کوچکشان روی من است و من پناه امنشان هستم. وقتی پدرشان کنارمان نیست، بیشتر از همیشه به من تکیه می‌کنند. این بزرگ‌ترین مسئولیت و زیباترین نعمت زندگی من است.

امروز دوباره به خودم یادآوری کردم که خدا چه هدیه‌ی بزرگی به من داده است؛ همسری که سال‌ها پیش آرزویش را داشتم، خانواده‌ای که برایش شکرگزارم و مسیری که با همه سختی‌هایش مرا به اینجا رسانده است. ترس از آینده هنوز گاهی سراغم می‌آید، اما نمی‌خواهم اجازه بدهم لذت امروز را از من بگیرد. آینده در دست خداست و وظیفه‌ی من، زندگی کردنِ امروز است.

از امروز تصمیم می‌گیرم هر وقت ذهنم شلوغ شد، قبل از هر چیز بنویسم. نوشتن برای من فقط ثبت خاطره نیست؛ پلی است از آشفتگی به آرامش، از نشخوار به آگاهی، از ترس به توکل.

و امروز، جمله‌ای را برای خودم می‌نویسم تا هر وقت دلم لرزید، دوباره بخوانمش:

«من پناه دو دخترم هستم. همسر مهربانی کنار من است. خدا مراقب آینده‌ی من است. گذشته درس من بود، نه مقصد من. امروز را با آرامش زندگی می‌کنم.» 🌿

دقیقا وقتی سراغ وجی میام که تک احساس میکنم خودمو و دوست دارم به ندای قلبم گوش بدم تنها شنونده خرفامو وجی حس میکنم. مثل دوران تنهاییای گذشته. حالا هم فقط وجی کنارمو همراهمه و یارتنهاییامه. قرار نیست داد و فریاد کنیم تا حرفامون شنیده شه. تا باورمون کنن. گاهی اوقات فقط سکوت کافیه. فقط دوستی با خود کافیه.من دوستم با خودم. من خودمم که باید دستمو بگیرم. تا باور بشم. من بهندای خود تحقیر کنندهخودم گوش نمیدم. من کمک میکنم به خودم. اول و اخر من با خودمم.نه هیچ کس دیگه. این شعارمه

خودت با خودت باش

خودتخودتو دوست داشته باش

خودت با خودت حرف بزن

من نیاز دارم به شنیدن

چه روزها که در تنهاییام پر حرف بودم

 

چقد وابستگی و وابسته بودن سخته

هر موقع بی خواب میشم و یا صبح زود بیدار میشم و روشتی صبخو میبینم یعنی یه تغییر و یه چالش تو زندگیم رخ داده

دیشب با یه جدایی روبرو بودم یه همسایه خوب و یه دوست خوب از پیشم رفت. هر چند که دلخوش بودم به اینکه این رفتن و جدایی فقط فاصله مکانیه و دید مثبتم این بود که من یه دوست خوب دارم هر جا که باشه. 

امروز یه برنامه رو در زندگیم شروع میکنم و نقش محوری رو دارم. من باید قوی باشم و تمرین اعتماد بنفس و خودباوری کنم. 

مثل همیشه از خدا میخوام که همراهم باشه تا قوی تر شم. تا همه انسان ها رو دوست داشته باشم اما وابسته نباشم. وابسته به خودم باشم به روحم. نه جسم تحلیل شوندم. خودم رو تقویت کنم تا بالا برم روحم بالا بره. شاید عمر چندانی باقی نمونده باشه

سلام وجی جون چقددلم زود به زود برات تنگ میشه و چه خوب شد که بعد چند سال دوباره پیدات کردم احساس میکنم دوباره خودی که رها کرده بودم پیدا کردم. نجواهای 

سلام وجی جون

یادش بخیر

اون موقع ها که هموم و مامنینداشتم باهات حرف میزدم

غارم تو بودی

غار تنهاییام

با تو برنامه ریزی میکردم برای رسیدن به هدفام

خیلی هم خوب بود

چون همون موقع ها بود که تونستم اینجا متکی به خودم باشم و از وابستگی رها شم

حالا هم وقتشه این کارو کنم. من باید بازم خودمو پیدا کنم. باز به غیر وابسته شدم. حالا غیر مربوط باشه یا نامربوط

من نباید به هیچ غیری وابسته باشم

چون اول و اخر خود انسانه که میمونه

یعنی تنها یار وفادارت خودتی. نه کس دیگه

پس چه خوبه که رو خودت سرمایه گذاری کنی خودتو دوست داشته باشی و همراه باشی با خودت

نذاری کسی خودتو به سخره بگیره

امروز میخوام همت کنم و برم یه کلاس اموزشیدر حهت تقویت خودم ازنظر مالی.امروز نسبت به دیروز ضرر مالی کردم یک میلیون. زیاده و مغزم سوت کشید با این ضرر ولی امیدوارم در اینده رشد کنم. من این راهی که انتخابکردم تا ته میرم و دست نمیکشم ازمسیرم با تکیه بر خدا

نوشته های قبل رو خوندم چه جالب بود . تازه فهمیدن وجی جون وجدانمه. یعنی صحبت هام با وجدانم. گاهی اوقات وجدان درد میگیریم و وجدان انگولک میکنه ما رو. مثل امشب که عصبانی شدم و شروع به بازخواست کردن کردم.....