چقد عمر انسان کوتاهه اونقد کوتاه که حتی باورم نمیشه اخرین مطلبم برا شش سال پیشه. اخرین بار که حس نوشتن عمیق داشتم شش سال پیش بود . حسای امشبم مثل حس دوران مجردیمه. دخترم بغلم خوابیده. نیمه های شب شده و من سودای زیادی در سر دارم. فکر و ایده های زیادی در سر می پروانم و باز مثل اون موقع ها بی خوابی زده به سرم. حسن کار شوهرم اینه که نصف سال احساس مجردی میکنم و باید به هدف های زندگی خودم فکر کنم به راه زندگی خودم که یه موقع هایی تنها بودم تو مسیر و بعد هم مسیری هدف هام یاذم رفته. وای چه ارامشی دست داد بهم با همین نوشتن چند خط. انگار ذهن اشفته ام داره ارامش پیدا میکنه

من باید اروم باشم باید بنویسم تک تک هدفهام و تک تک کارای ناتمومم رو. انگار نه انگار من شش سال بزرک تر شدم انگار نه انگار الان مادرم الان همسرم. باز شدم همان من پر از فمر و خیال همان من گر گرفته و پر اضطراب و تنش

برای فردا صبح چند تا کار دارم صبح زود بیدار شم تکلیف پولم رو مشخص کنم و به معامله خاتمه بدم! و لاز دعا... خدا کنه که معامله نتیجه خوبی داشته باشه. بعد ظهر باید کلاس برم. 

خخیلی کار دارم 

فک میکردم این وبلاگ رو حذف کردم خیلی از این لحظات دوران مجردی یادم رفته بود.چه دنیای پر استرسی بود.خدا رو شکر تموم شد.اصلاً دوست ندارم برگردم به اون دوران این وبلاگ باید باشه تا یه موقع حوس اون دوران نکنم.تا شوهرمو با تمام وجود دوست داشته باشم.تا هدیه خدا رو با تمام وجود پذیرایی کنم.اره شوهرم هدیه ای از جانب خداست.چون در لحظات اوج ناامیدی اومد سراغم.دوستش دارم با تمام وجودم.خدا جون تو رو بیشتر بیشتر دوست دارم.یه موقعایی یه عشق زمینی ازت میخواستم تا بیشتر درکت کنم.دوست داشتم لباس سفید عروسی تنم کنم. ارایشگاه عروسی و... چند هفته دیگه موعدش از راه میرسه.یه سال داره میشه.لحظات خوشی رو تجربه کردم.ممنون ازت بابت همه چی.من با شوهرم ارومم.ریلکسم.وقتی پیشش دراز میکشم و دستاشو میگیرم همه غمای دنیا کوچیکه برام.اصلا غمی ندارم.ممنون ازت بخاطر همه این خوشبختی.ممنون خدا جونم

امروز بعد مدتها با خواهرم رفتم بیرون واسه خرید از وقتی نی نی دار شده بود یه دل سیر نمیومد بریم واسه خرید البته پیاده روی زیاد میرفتیم. خوب بود. منم یکم خرید کردم البته همش ذهنم میرفت رو سرمایه گذاری!!!!!!

یه چند تا ظروف سفالی خریدم. یه چند تا ظرف سفالی اسب که سبزه درست کنم. باورم نمیشه که عید داره میاد. انگاری همین پارسال بود این موقعا. واقعا یه سال گذشت. آخه چطوری!!!!!!!

اما خدا رو شکر که این سال گذشت. امسال فقط واسم سال انتظار بود. پارسال عید آخرین باری بود که غیر نامربوطو دیدم و بهش گفتم دیگه این رابطه کات میشه تا ببینیم سرنوشت چی رقم میزنه واسمون. با این که طاقت دوری و جدا شدن رو نداشتم برا امتحانش اینکارو کردم. اونم فکر کرد که من علاقه ای بهش ندارم که این پیشنهادو ندادم. منم چند ماهی انتظار کشیدم تا ببینم چی میشه. تو این یه مدت انتظار اونو از ذهنم پاک نکرده بودم. میخواستم ببینم که اون میتونه این کارو کنه یا نه. آخه عید بهم نگفته بود که تموم میکنه. میگفت نه نمیشه. من باید فکر کنم. من تا وقتی مدرکتو دارم این رابطه حفظ میشه. و منم با خوش خیالی میگفتم چون مدرکمو بهم نداده پس هنوز داره فکر میکنه. تا اینکه دو ماه پیش گفت میخوام ازدواج کنم واسم دعا کن. باورم نمیشد........

دوستم میگفت بیا تهران تا تو تهران خاطره های جدید کسب کنی. تا آدماش رو مثل غیرنامربوط بی معرفت نبینی. تا اون محیط واست حل شه. یکی از مانعایی که دوست نداشتم بیام همین بود. حالا تا یک شنبه تصمیم میگیریم ککه چیکار کنم. واقعا آینده چه مبهمه در حالی که تصمیمای من هم ثابت نیست و هر آن ممکنه تغییر کنه.

دو ماه پیش وقتی فهمیدم که باید غیر نامربوطو فراموش کنم دنیا واسم تیره و تار شده بود اول نمیخواستم ببخشمش اما چون خودم عذاب میکشیدم خواستم ببخشم. خواستم واگذار کنم به خدا. اما بعد گفتم میبخشمت و حتی دیگه قیامت هم نمیخوام ببینمت. میخوام کلا فراموش کنم نمیخوام هیچ انتظاری ازت دیگه تو ذهنم باشه. حالا د وماه گذشته. اوایل سخت بود اما حالا دنیا بدون وابستگی، بدون غیرای نامربوط قشنگتره. احساس میکنم کم کم اراده از دست رفتم، تواناییام و همه داشته هام که با وجود غیرنامربوط از بین برده بودمشون داره بهم باز میگرده.

همین طور که داشتم اینا رو تایپ میکردم داداشم اومد و گفت رفتن به تهرانشو به تعویق انداخته و با من میره. یعنی با هم میریم. پس رفتنم تا حدی قطعی شد. حالا بازم نمیدونم تا اون موقع چیکار کنم اما خودمو آماده میکنم.

تعارض

مقاله من و دوستم برا پوستر انتخاب شد. باید برم تهران. اما مثل همیشه تنبلی میکنم و حوصله ندارم که برم این راهو...... بعد دوست داشتم برم خونه دوستم که اون این هفته داره بر میگرده شمال! با داداشم میخواستم برم که اونم میگه با دوستام میخوام برم! حوصله تنها رفتنم ندارم! همکلاسیمم که یکشنبه میاد دانشگاه و من دوست دارم اونو ببینم و حیفم میاد کلاسو تعطیل کنم. اگه شب رو برم دیروقت میرسم و نمیتونم تنها برم خونه خاله. تو یه تعارض چند بعدی گیر کردم. نمیدونم چیگار کنم! حالا تا شنبه پوسترو تحویل میدم ببینم چی میشه.

حالا این چند روز هی باید حساب کتاب کنم ببینم برم یا نرم. دلم یه مسافرت میخواست اما ......

همین طور که اینا رو مینویسم هی میگم برم! بعدش میگم نه نمیرم!

ترس-خواب

دیشب دم دمای صبح باز یه خواب دیدم که باعث ترسم شده بود. این روزا وقتی خوابام رو ثبت میکنم به ریشه اکثر خوابام پی بردم. باز خونه مامان بزرگ بودم انگاری همون روزای کنکور و ترس بود. البته نه ترس از کنکور... ترس من از چیز دیگه باعث شده بود که شب ها هشیار و بیدار باشم و با چراغ رنگی اتاق مادربزرگ تا دم دمای صبح درس بخونم. همون شب بیداریام باعث شده بود که کنکور قبول شم. هیس........... البته من هیس نکردم. بعد اینکه بیان نیز کردم چاره ای جز هیس کردن نداشتم!!!!!!!!!

دیشب تو خواب داشتم حموم میکردم. همون حموم ترسناک قدیمی مادربزرگ که رختکنش از اتاق ما دید داشت. دیشب احساس کردم از پنجره اتاق یه نفر داره منو نگاه میکنه بعد صحنه های غش کردن و استرس من تو ایوان زن دایی که تو حیاط مادربزرگ زندگی میکردن. دختردایی و زن دایی چهره های خوب و دلسوز خوابم بودن. هر چند الان با دختردایی خوب نیستم. اما تو خواب با حالت توهم و غش رفته بودم رو ایوانشون و بعد گریه و چهار دست و پا افتاده بودم تو حیاط.

یه مدتیه از دختردایی بیزار شدم چون فهمیدم یه حرفی پشت سرم زده و دامن زده به تهمتای مردم.

بعد بیدار شدن از خواب نمیدونم چرا ناخواداگاه یاد ایمیلم افتادم که دختردایی واسم ساخته بود و رمزشو داشت و من 6سالیه که فقط از اون ایمیل استفاده میکنم. یهو گفتم یعنی دختردایی میتونه ایمیلای منو چک کنه!!!!!!!!! بعدش گفتم یعنی اینقدر بیکاره!!!!!!!!!!

بعد گفتم خب چرا یهو این اومد به ذهنم!!!!!!!!

وقتی کوچیک بودم همش دوست داشتم شلخته باشم شلخته لباس بپوشم بخاطر یه سری ترسام. یکیش این بود که خواهرم همش واسم درد دل میکرد و میگفت چون همه میگن من خوشگلترم شاید من زودتر شوهر کنم و اگه این اتفاق بیفته اون دق میکنه. من هیچ وقت نمیخواستم مورد توجه واقع شم. امان از اون روزها

سلام وجی

امروز اتاقمو تمیز کردم و یکم حسو حال بهتر شد. گلامم از اتاق بردم بیرون. یه گل قشنگ که تو این زمستون و تو اتاقم گلای قشنگ داشت دادم داداشم بذاره مغازش.

الانم کلی بافتنی واسه خواهر جونم سرچ کردم .....

خوابم گرفته اما میخوام اینقدر خوابم بیگره که سرمو گذاشتم رو بالش دیگه فکرو خیالی باقی نمونه. من که صبح با ساعت 10قرارداد دارم پس چرا بیخود زود بخوابم. حداقل از شبم استفاده کنم!

دوستمم این وقت شب پیام داده واسم کار پیدا کرده نمیدونم چه کاری!!!!!!!!

وای خیلی خوابم میاد. بابای وجی

روزمرگی

بعد سه شب گذروندن با نی نی امشب بالاخره اتاق خودم میخوابم و تا دیر وقت پای کامپیوتر و گشت زدن تو نت. البته بودن با نی نی هم خودش دنیایی داشت. شبا که آروم و قرار نداشت دیشب که هی بیدار میشد دستشو میگرفتم و آروم میشد. اتاقم خیلی بهم ریخته است. امروز عصر که اومدم خونه اول خونه رو تمیز کردم. اولش احساس بدی داشتم تو دلم گفتم یعنی چی وقتی یه روز نیستم خونه رو به این روز در میارن؟ بعد که داداش اومد. بهم گفت داری ظرف میشوری؟ گفتم اره دیگه خدمتکار خونه ام. گفت اینطوری حرف نزن! تو همکار خونه ای. هر کدوممون یه کاری میکنیم و با هم همکاری میکنیم. مامانم که بعدش اومد خونه رو دید که مثل دسته گل شده گفت دلم باز شد خونه بی دختر نمیشه. رفتی مادرتو تنها گذاشتی! بعد دیگه اون حس بد اولو نداشتم. تا الانم نی نی و آبجی پیشم بودن و حالا که بابای نی نی اومد از سفر رفتن خونشون.

حالا هم اومدم اینجا که یکم ذهن آشفته رو خالی کنم ببینم چیکار باید بکنم این روزا

یکشنبه رفتم دانشگاه و باید دو تا درسو بخونم.

آقای همکلاسی هم که درخواست همکاری کردن و یه عالمه تایپ دادن بهم. کار و هدفشو واسم شرح داد و کلی مدارک و کارایی که از سیسانس تا حالا انجام داده بود آورده بود واسم و بهم نشون داد و من با بی انگیزگی تمام نگاه کردم. نمیخواستم دلشو بشکنم آخه انگاری خیلی با ذوق آورده بود. تازه کلاس صبحشم با من نبود اما اومده بود اون کلاس و به استاد گفت که میخواد روزای دیگه وقتش آزاد باشه و مطالعه کنه. بعد جزوه هایی که هنوشته بود و خلاصه کتابا رو نشون داد و گفت هدفش چیه و منم یه بخشو فعلا گرفتم تایپ کنم. این جور کارا که آینده ای نمیبینم توشون زیاد انگیزه ندارم انجامشون بدم. اما خب دلم نیومد. اما یکی زیاد بهم گیر بده اعصاب ندارم. آخه هی بعد کلاس میگفتم بیاین کار دارم. دقیق ترم پیش یه همکلاسی دیگم بود منم میخواستم با دوستم برم دانشگاه بگردم و دوستم میگفت وای این چقدر گیر میده. هی الکی میگفت تحقیقو بیا بنویسیم. منم میگفت خب مینویسم میل میزنم بهت. حالا این ترمم که با ترم پایینیام. پسرام چه دنیایی دارن واسه خودشون. یکی از دوستام حتی جواب سلام همکلاسیامم نمیداد. این کارشو قبول نداشتم میگفتم بی احترامیه. اما خب من که گاهی اوقات میخوام نرمال باشمم فکر میکنم خودم درگیر میشم.

حالا این ترمم که ترم آخره و بعدش معلوم نیست چی بشه...

دیروز یکی از همکلاسیا گفت: درست تموم میشه کار ....... تا گفت خندیدم و گفتم خبرت میکنم!

از این ور محیط دانشگاه و درس خوندن بی خود و کلاسا رو بحثای بی خودتر. از این ور محیط بیرون و کار و عمل ذهن منو بیشتر درگیر میکنه.

داداشی هم مغازشو باز کرده و جنس ریخته و روز به روزم گسترشش میده. بهم گفت بیا یه ساعتی تو بمون. از این لحاظم درگیرم از یه طرف دوست دارم برم و وقتم یه ساعتی اونجا پر شه. از طرف دیگه نمیخوام درگیر هم محلیا و اظهار نظراشون شم. و از طرف دیگه نمیخوام عرصه کاری رو بدم دست مامان و من بمونم خونه.

خلاصه اینکه این روزا درگیرا زیاده.

روزمرگی

بعد سه شب گذروندن با نی نی امشب بالاخره اتاق خودم میخوابم و تا دیر وقت پای کامپیوتر و گشت زدن تو نت. البته بودن با نی نی هم خودش دنیایی داشت. شبا که آروم و قرار نداشت دیشب که هی بیدار میشد دستشو میگرفتم و آروم میشد. اتاقم خیلی بهم ریخته است. امروز عصر که اومدم خونه اول خونه رو تمیز کردم. اولش احساس بدی داشتم تو دلم گفتم یعنی چی وقتی یه روز نیستم خونه رو به این روز در میارن؟ بعد که داداش اومد. بهم گفت داری ظرف میشوری؟ گفتم اره دیگه خدمتکار خونه ام. گفت اینطوری حرف نزن! تو همکار خونه ای. هر کدوممون یه کاری میکنیم و با هم همکاری میکنیم. مامانم که بعدش اومد خونه رو دید که مثل دسته گل شده گفت دلم باز شد خونه بی دختر نمیشه. رفتی مادرتو تنها گذاشتی! بعد دیگه اون حس بد اولو نداشتم. تا الانم نی نی و آبجی پیشم بودن و حالا که بابای نی نی اومد از سفر رفتن خونشون.

حالا هم اومدم اینجا که یکم ذهن آشفته رو خالی کنم ببینم چیکار باید بکنم این روزا

یکشنبه رفتم دانشگاه و باید دو تا درسو بخونم.

آقای همکلاسی هم که درخواست همکاری کردن و یه عالمه تایپ دادن بهم. کار و هدفشو واسم شرح داد و کلی مدارک و کارایی که از سیسانس تا حالا انجام داده بود آورده بود واسم و بهم نشون داد و من با بی انگیزگی تمام نگاه کردم. نمیخواستم دلشو بشکنم آخه انگاری خیلی با ذوق آورده بود. تازه کلاس صبحشم با من نبود اما اومده بود اون کلاس و به استاد گفت که میخواد روزای دیگه وقتش آزاد باشه و مطالعه کنه. بعد جزوه هایی که هنوشته بود و خلاصه کتابا رو نشون داد و گفت هدفش چیه و منم یه بخشو فعلا گرفتم تایپ کنم. این جور کارا که آینده ای نمیبینم توشون زیاد انگیزه ندارم انجامشون بدم. اما خب دلم نیومد. اما یکی زیاد بهم گیر بده اعصاب ندارم. آخه هی بعد کلاس میگفتم بیاین کار دارم. دقیق ترم پیش یه همکلاسی دیگم بود منم میخواستم با دوستم برم دانشگاه بگردم و دوستم میگفت وای این چقدر گیر میده. هی الکی میگفت تحقیقو بیا بنویسیم. منم میگفت خب مینویسم میل میزنم بهت. حالا این ترمم که با ترم پایینیام. پسرام چه دنیایی دارن واسه خودشون. یکی از دوستام حتی جواب سلام همکلاسیامم نمیداد. این کارشو قبول نداشتم میگفتم بی احترامیه. اما خب من که گاهی اوقات میخوام نرمال باشمم فکر میکنم خودم درگیر میشم.

حالا این ترمم که ترم آخره و بعدش معلوم نیست چی بشه...

دیروز یکی از همکلاسیا گفت: درست تموم میشه کار ....... تا گفت خندیدم و گفتم خبرت میکنم!

از این ور محیط دانشگاه و درس خوندن بی خود و کلاسا رو بحثای بی خودتر. از این ور محیط بیرون و کار و عمل ذهن منو بیشتر درگیر میکنه.

داداشی هم مغازشو باز کرده و جنس ریخته و روز به روزم گسترشش میده. بهم گفت بیا یه ساعتی تو بمون. از این لحاظم درگیرم از یه طرف دوست دارم برم و وقتم یه ساعتی اونجا پر شه. از طرف دیگه نمیخوام درگیر هم محلیا و اظهار نظراشون شم. و از طرف دیگه نمیخوام عرصه کاری رو بدم دست مامان و من بمونم خونه.

خلاصه اینکه این روزا درگیرا زیاده.

این روزهایی دیگر

دیشب باز یه کابوس دیدم. محتواش زیاد یادم نیست. اما خواب دیدم داداشم یه مریضی سخت داره. خرچنگی یا یه مریضی عجیب! دیشب البته خوب نخوابیدم. تا دو شب با خواهرم حرف میزدم و نی نی خوابش نمیگرفت. بعدم که خوابیدم هر یه ساعت بیدار میشد و جیغ میکشید و شیر میخواست. البته خیلی بد بیدار میشد انگاری یه کابوس دیده باشه. صبح رفتم بیرون آموزش پرورش جلسه گذاشته بود و رفتم. در آرزوی معلم شدن به سر میبرم. هر چند وقتی نزدیک میشم به آموزش پرورش خاطرات مدرسه و دبستان برام تداعی میشه. امروز رفتم مدرسه و یکی از معلمای ریاضیمو دیدم. فکر نکنم که منو شناخته باشه. منم آشنایی ندادم بهش. حالا که دور و برم معلم میبنم و دوستام و آشنایان معلم و استاد و .... شدن میدونم دنیاشون چطوره. اما ترسی که اون موقع ازشون داشتم باعث میشه باز...

دیروز ولنتاین بود. دیروزم بدون عشق گذشت تمام روزو منتظر بودم. نمیدونم واسه چی. حالا که کسی نیست! البته قبلا هم که کسی بود بیشتر توهم بودنش بود و حسرت! حال بهتر که سایشم نیست. توهمشم نیست. دیروز به دوستم پیام دادم. دوست دوران دانشجویی و خوابگاهی. اونم در جواب گفت خیلی ناراحته و از این که عشقش رو زمانه ازش جدا کرد اما باز تو قلبشه. بهش گفتم حالا که تنهایی این حسو داری. اجازه بده کسی بیاد تو زندگیت و این خلات پر میشه. دیروز فیلم سینمایی صورتی رو دیدم. تمام شب داشتم به اون صحنه که رامبد جوان خانمی که قرار بود زن آیندش بشه رو گفت خیلی دوست دارم و بعد که اون رفت یک ثانیه بعدش رو به زن جدیدش کرد و لبخند زد و سریع جایگزینی صورت گرفت. جزئیات فیلم برام مهم نبود اما بعدش گفتم چه مسخره . فیلم مثلا چه پیامی داشت. خواهرم گفت خب واقعا عشق مردا اینطوره. زیاد براشون مهم نیست که کی باشه. مهم اینه که یه زن باشه. این نبود یکی دیگه رو سریع جایگزین میکنن. مثل ما زنا نیستن که گیر میدیم به یه نفر که تو خیالمونه و گاهی اوقات اگه به فرض مثال یه نفرو پیدا کردیم میتونیم تا اخر عمر وفادار بهش باشیم و تو قلبمون باشه. لحظات عمرمونو فدا میکنیم و فکر میکنیم مردا هم مثل ما هستن. یکی از دوستام هنوز به فکر یه پسری که تو 19 سالگی دیده بودش بود. میگفت هیچ کس رو نمیتونه تو زندگیش قبول کنه. بهش گفتم اشتباهیو که من کردم تکرار نکن. یه بار بیشتر زندگی نمیکنیم یه بار بیشتر دوران جوانیو باید سپری کنیم. مطمئن باش اون داره زندگیشو میکنه و اگه تو رو میخواست تا الان اومده بود. اگه نیومد و پیدات نکرد تو هم منتظر نمون.

با اکثر دخترا که صحبت میکنم همه همین اشتباهو تکرار میکنن. اکثر پسرای اطرافمم میبینم.

...........

حال نوشتن ندارم تا بعد

عقده های بچگی

امروز رفتم مدیتیشن خوب بود. البته زیاد نچسبید ولی خوب بود. بعدشم با دوستم رفتم بیرون و گشت زدیم تو بازار. از شش و نیم تا نه شب چرخیدیم. دوستم که روانشناسه باهاش یکم در مورد ترسام و خوابام گفتم. میگفت اگه بریم و هیبنوتیسم شی تو رو میبرن به همون دوران کودکیم و مشکلاتی که اون دوران برات پیش اومده رو حل میکنن تا دیگه این کابوسا رو نبینی. بهش گفتم که هر وقت با یه بحران مواجه میشم بیشتر این خوابا رو میبینم مثل بچگیام خواب نمره و صفر و استرس و ...

از کلاس اول و تنبیهات معلمم گفتم از کلاس پنجم و همکلاسیای مغرورم که متنفر بودم ازشون. از معلمم که متنفر بودم ازش. از فراری که همش از معلم کلاس چهارم فراری بودم . از فرارم از معلم بهداشت کلاس پنجم. از تنبیهات مامان کلاس اول که نمیتونستم حروف رو تشخیص بودم. دوران ابتدایی سختی داشتم و واسه همین هنوز که هنوزه از مقایسه بدم میاد. از رقابت بیزارم. از جدول ضرب بدم میاد. اون موقع آرزو میکردم که معلم شم و اون وقت به بچه تنبلا بیشتر رسیدگی کنم. امروز دوستم که معلمه تعریف میکرد تو مدرسه به یه بچه که تنبل بوده و شلخته بیشتر توجه کرد و تشویقش کرد و اون نمرش روز به روز بیشتر شد و براش نقاشی کشید و تو برگه واسش نوشت خانم معلم دوست دارم. به نظرم معلما باید بیشتر توجه کنند. انگ تنبل رو به راحتی به یه دانش آموز نزنن. باید روانشناس تو مدرسه داشته باشیم که به روحیات لطیف تک تک بچه ها توجه کنن تا همین مسائل به ظاهر کوچیک بچه ها تو دوران بزرگسالی واسشون عقده نشه.