فک میکردم این وبلاگ رو حذف کردم خیلی از این لحظات دوران مجردی یادم رفته بود.چه دنیای پر استرسی بود.خدا رو شکر تموم شد.اصلاً دوست ندارم برگردم به اون دوران این وبلاگ باید باشه تا یه موقع حوس اون دوران نکنم.تا شوهرمو با تمام وجود دوست داشته باشم.تا هدیه خدا رو با تمام وجود پذیرایی کنم.اره شوهرم هدیه ای از جانب خداست.چون در لحظات اوج ناامیدی اومد سراغم.دوستش دارم با تمام وجودم.خدا جون تو رو بیشتر بیشتر دوست دارم.یه موقعایی یه عشق زمینی ازت میخواستم تا بیشتر درکت کنم.دوست داشتم لباس سفید عروسی تنم کنم. ارایشگاه عروسی و... چند هفته دیگه موعدش از راه میرسه.یه سال داره میشه.لحظات خوشی رو تجربه کردم.ممنون ازت بابت همه چی.من با شوهرم ارومم.ریلکسم.وقتی پیشش دراز میکشم و دستاشو میگیرم همه غمای دنیا کوچیکه برام.اصلا غمی ندارم.ممنون ازت بخاطر همه این خوشبختی.ممنون خدا جونم