روزمرگی
حالا هم اومدم اینجا که یکم ذهن آشفته رو خالی کنم ببینم چیکار باید بکنم این روزا
یکشنبه رفتم دانشگاه و باید دو تا درسو بخونم.
آقای همکلاسی هم که درخواست همکاری کردن و یه عالمه تایپ دادن بهم. کار و هدفشو واسم شرح داد و کلی مدارک و کارایی که از سیسانس تا حالا انجام داده بود آورده بود واسم و بهم نشون داد و من با بی انگیزگی تمام نگاه کردم. نمیخواستم دلشو بشکنم آخه انگاری خیلی با ذوق آورده بود. تازه کلاس صبحشم با من نبود اما اومده بود اون کلاس و به استاد گفت که میخواد روزای دیگه وقتش آزاد باشه و مطالعه کنه. بعد جزوه هایی که هنوشته بود و خلاصه کتابا رو نشون داد و گفت هدفش چیه و منم یه بخشو فعلا گرفتم تایپ کنم. این جور کارا که آینده ای نمیبینم توشون زیاد انگیزه ندارم انجامشون بدم. اما خب دلم نیومد. اما یکی زیاد بهم گیر بده اعصاب ندارم. آخه هی بعد کلاس میگفتم بیاین کار دارم. دقیق ترم پیش یه همکلاسی دیگم بود منم میخواستم با دوستم برم دانشگاه بگردم و دوستم میگفت وای این چقدر گیر میده. هی الکی میگفت تحقیقو بیا بنویسیم. منم میگفت خب مینویسم میل میزنم بهت. حالا این ترمم که با ترم پایینیام. پسرام چه دنیایی دارن واسه خودشون. یکی از دوستام حتی جواب سلام همکلاسیامم نمیداد. این کارشو قبول نداشتم میگفتم بی احترامیه. اما خب من که گاهی اوقات میخوام نرمال باشمم فکر میکنم خودم درگیر میشم.
حالا این ترمم که ترم آخره و بعدش معلوم نیست چی بشه...
دیروز یکی از همکلاسیا گفت: درست تموم میشه کار ....... تا گفت خندیدم و گفتم خبرت میکنم!
از این ور محیط دانشگاه و درس خوندن بی خود و کلاسا رو بحثای بی خودتر. از این ور محیط بیرون و کار و عمل ذهن منو بیشتر درگیر میکنه.
داداشی هم مغازشو باز کرده و جنس ریخته و روز به روزم گسترشش میده. بهم گفت بیا یه ساعتی تو بمون. از این لحاظم درگیرم از یه طرف دوست دارم برم و وقتم یه ساعتی اونجا پر شه. از طرف دیگه نمیخوام درگیر هم محلیا و اظهار نظراشون شم. و از طرف دیگه نمیخوام عرصه کاری رو بدم دست مامان و من بمونم خونه.
خلاصه اینکه این روزا درگیرا زیاده.