دریا. رودخانه-قطرات و من

وقتی بالای وبلاگ نوشتم میخوام از احساسات گذرای خودم بنویسم! واقعا صحت داره و اعتقاد دارم که احساساتی هست گذرا. چون شادی و غمام گذرا هستن. دیشب ناراحت اما الان نه. یه ساعت پیش احساس دیگه ای داشتم اما حالا احساسم برگشته. مثل یه رودخانه ای که جریان داره. پس بهتره خودم رو رها کردم به سمت رودخانه و زیاد نمونم تو یه قسمت از رودخانه بهتره پارو رو بگیرم دستم و تلاش کنم که زودتر گذر کنم. مثل بچگیام که تلاش کردم تا آخر رودخانه برم تا ببینم آخرش چه خبره. اما آخرش خبری نبود یعنی نرسیدم بهش. موانعی دیدم که دیگه نمیتونستم برم و اون هم بخاطر این بود که از جاده ی کنار رودخانه رفتم حالا میفهمم چرا اون موقع نتونستم تهش رو ببینم چون مسیر درستی انتخاب نکرده بودم. برای اینکه آخر جریانات رودخانه رو ببینم باید برم تو آب باید ترس رو کنار بذارم. باید ببینم قطرات آب چه مسیرهایی رو طی میکنن برای رسیدن به معبودشون. نباید تماشاگر باشم.

امشب تونستم مقالم رو کامل کنم و بفرستمش و به این ترتیب یکی از کارای ناتمامم تموم شد. مقصر خودمم اینقدر دو و برمم رو شلوغ میکنم و در آخر نمیدونم که کدومشونو انجام بدم. فردا میرم مدیتیشن و این تمرین آرامشه واسم. یه هفته در میون تمرینه خوبیه واسم. بی صبرانه منتظر اومدن فردام که برم تمرین و یه ساعتی چشامو ببندم و تمرکز کنم.

یه چند ساعتی نت گشت زدم و انوع بافتنی سرچ کردم تا واسه نی نی و خودم آبجی جونم ببافه. من که مقدماتشم بلد نیستم. بیشتر خیاطی دوست دارم. اینا هم یکی از کارای ناتماممن. منتظر بودم که درسم تموم شه و با خیال راحت خیاطی کنم و یا یه هنر دیگه رو دنبال کنم اما نمیدونم منتظر چیم. روزام داره به بطالت میگذرن. از این هفته باز دانشگاه شروع میشه. البته یه روز در هفته کلاس که چیزی نیست. بیشتر مثل سرگرمی میمونه. گلام هم تو برف یخ بستن. چند تایی تو اتاق آروده بودم و هر روز صبح که بیدار میشم نگاشون میکنم که چطور جوونه زدن از این به بعد گلای آپارتمانی میگیرم. واسه حیاطم فقط گلهای فصلی. اینطوری بهتره زمستونا حرص نمیخورم که چرا پژمرده شدن و برف و بارون خرابشون کرده.

سلام وجی جون از پیش نی نی اومدم. خواهرمم داره واسم اون شنلی که سال قبل گم کردم رو دوباره میبافه. البته این دفعه با نخ ابریشم. نمیدونم چرا وقتی خودم از غیر نامربوط حرف میزنم دلم نمیگیره. اما خواهرم که داشت میبافت گفت میدونی وقتی دارم میبافمش یاد کی می افتم. گفتم کی: گفت: اون. نامرد! خواهرم یک کلمه گفت اما انگاری تمام خاطرات واسم تداعی شد. خاطرات خوب! اون موقع خیالشم نمیکردم که آینده اینطور شه. یهو دلم خیلی گرفت. فقط میخواستم شام بخورم و برگردم خونه و بیام با وجی حرف بزنم. خواستم به خواهرمم بگم که دلم چقدر گرفت. اما گفتم اونم بیشتر ناراحت میشه. هر موقع که براش درد دل میکنم کلی ناراحت میشه ترجیح میدم حرف نزنم. تو راه خونم چند باری آه کشیدم! راستش سخته که آدم حس کنه که یکی که قبلا بود الان نیست. البته نیومدم اینجا که این اراجیف و این دلتنگیا رو دوباره تکرار کنم اومدم وجی جون باز گوشمو بکشه و بگه: این اراجیف چیه. کسی که از زندگیت رفته لابد ارزشش رو نداشت که باقی عمرت باشه. اومدم که یاد حرفای خودم و نصیحتایی که باه دوستم میکردم بیفتم که همش میگفتم اصلا بدردم نمیخورد یه وابستگی مازوخیستی بود. آدمای زیادی تو زندگیم بودن و رفتن. همین دوستم که اومده بود خونمون و کلی هم باهاش گشتم و ... بعد یه مدت تو سختیا دیدم چطوره دیگه رابطمون قطع شد. این غیر نامربوطم بدرد لای جرز نمیخورد تو سختیام اصلا بدردم نمیخورد. خاطره های خوب رو خودم ساخته بود. اگه کسی دلش باید تنگ شه. اونه نه من. مگه چه خاطره ای ازش دارم. مگه چه خوبی بهم کرد! من فعلا باید متمرکز شم و کارای ناتمومم رو تموم کنم. فعلا باید تلاش کنم و موفقیت کسب کنم و فرصتایی که با غیر نامربوط هدر دادم و اجازه دادم دیگران ازم جلو بزنن رو جبران کنم. و این وجدان در عذابمو نجات بدم. چون همش وقتی یکی رو میبینم ازم جلو زده میگم وای ببین اون سرگرم این غیرا نشد و موفق شد. بجنب فرصت واسه زندگی کوتاهه . بجنب یالا.

ریشه خوابام. کارهای نیمه کاره رها کرده.

احساس میکنم احساسایی که تو روز داریم بستگی به این داره که شب پیش رو چطور گذرونده باشیم اگه با آرامش بوده باشیم روزمونم با آرامشه! البته امروزم بد نبود. اما خب ادم مشغول میشه. گاهی اوقات که به زمان شب توجهی نداریم و احساس گنگی روز رو نمیدونیم بخاطر چیه. و به نظر من وقتی اگاهی باشه میشه اون گنگی که از پریشانی شب دچارش شدیم رو برطرف کنیم.

یه چند روزی عادت کردم که صبحها که از خواب بیدار میشم (قراردادمم 10به بعد چون این موقع مامان میاد میگه بلند شو) جالبه قبلش شاید ده بار بیدار شم اما قرارادادی منتظر میمونم مامان صدام کنه. بعد بلند میشم و تند تند رختخوابا رو جمع میکنم و بعدش جارو ..... شستن ظرفها و درست کردن ناهار. البته بیشتر آبکش کردن برنج سهم منه و مامان خورشت رو درست میکنه. وقتی کارا رو انجام میدم پی ام سی گوش میدم. و ساعت11:30 هم بفرمایید شام. عصر هم معمولا خواب و بعد یکم کامپیوتر و ..... و بعد سر زدن به نی نی. برنامم پیچیده نیست و تکراریه . میخوام یه تحولی ایجاد کنم یعنی از این وقتم استفاده کنم و یه کار و یه تواماییم رو زیاد کنم.

راستی این فراری که میبینم من عادت دارم که کارامو زیاد به بعد موکول میکنم. یعنی بجای اینکه کارامو تموم کنم هی میندازم واسه فردا و همینطوری کششون میدم. الان میخوام کارایی که انجامشون ندادمو بنویسم و یکی یکی انجامشون بدم شاید این خوابای فرارم تموم شد. چون بچگیامم که اون خوابا رو میدیدم موقعی بود که واسه امتحان نمیخوندم و همش استرس میگرفتم همش میگفتم بخوابم فردا میخونم. الان یه مدت هست که بی برنامه شدم و روزامو به بطالت میگذرونم و یه کار ساده رو کلی کش میدم شاید بخاطر اینه باز این خوابا اومدن سراغم. پس سعی میکنم کارای ناتماممو تموم کنم و چیزایی که اذیتم کردن و ذهنمو مشغول کردن و هی کششون میدم انجامشون بدم.

آرامش بعد توجه به وجی

الان که پست قبلی رو نوشتم احساس میکنم سبک تر شدم و میتونم بخوابم. انگار یه رسالت مهم رو با ثبت کردن خوابم انجام دادم. وقتی تو رختخواب دراز کشیده بودم و هی فکر میکردم و ضربان قلبمو میشمردم و میترسیدم احساس سنگینی هم میکردم.

صدای خروس هم اومد و فهمیدم که خروس ها بیدار شدند و صبح دیگری از راه رسید و به پاس طلوع صبح خدا نماز خوندم و روزی که اینطور شروع کنم برام آرامشی در پی داره. حالا باز خوابم میاد و میتونم خمیازه بکشم. زود بخوابم که همین الان وقت خواب تموم میشه و همه بیدار میشن و میگن بلند شو وقته ناهاره!!!!

کابوس من-فرار

باز با یکی از کابوسام از خواب بیدار شدم. تصمیم داشتم از این به بعد خوابام رو بنویسم شاید بتونم ریشه ی خوابهام رو در بیارم چون تو کتاب روانشناسی خونده بودم که دنیای خواب به نوعی همون وجدان رانده شدمونه که تو زندگی روزمره توجهی بهش نداریم و سعی می کنیم ازش فرار کنیم و تو خواب میاد سراغمون. مضمون اکثر خوابهام یکسانه. همین نیم ساعت پیش این خوابو دیدم.

تو خواب از یه نفری فرار میکردم. نه اینکه یه شخص باشه یه عده ادم که میخواستن منو بگیرن. به چه جرمی مشخص نبود اما همش فرار میکردم و میخواستم مخفی شم. میرفتم بالا پشتبوم و از پشت بوم فرار میکردم پشت خونه. وقتی میگم خونمون برام جالب توجه هست که من همیشه خونه قدیمی رو تو خواب میبینم خونه ای که بچگیام اونجا بودم و نه خونه ی الانمون. من با پشت بوم اونجا خاطره دارم و وقتی کوچیک بودم همش اونجا میرفتم و وسایلشو بهم میزدم و فکر میکردم میتونم گنجی از توش پیداش کنم!

خلاصه اینکه سر تا سر خواب داشتم فرار میکردم و آخر سر صحنه ای رو دیدم که داشتم دوان دوان فرار میکردم سمت مزارع و مامانمو دیدم و گفتم من دارم میرم سمت مزرعه خودمون و همونجا کتابام هست و میخونمشون و سرگرم میشم شب که شد به داداش بگو بیا دنبالم تا کسی منو نبینه و شب رو میام خونه و مامانم داخل چشمه بود و دخترخاله و خالم هم اونجا بودم اینها رو در حالی به مامانم گفتم که اونا نشنون و طوری رد شدم انگاری اونا منو نمیدیدن. شاید خوابی که الان تعریف کردم ترسناک نباشه اما وقتی از خواب بیدار شدم احساس کردم خواب خیلی ترسناکی دیدم قلبم تند تند میزد و نمیتونستم دیگه بخوابم همش صحنه های خوابو فارام رو میدیدم. نمیدونم چرا همیشه دارم فرار میکنم. از کی ؟ از چی؟ چرا...

اصلا خوابها ارزش فکر کردن رو دارن؟

اگه خوابها واقعیت ندارن چرا من همیشه این خواب تکراری رو میبینم؟

خدای خوب من

رفتم پیش نی نی. وای که چقدر شیطون و با انژیه. ایشالله بزرگ هم شد اینقدر انرژی داشته باشه.

یکم مقالمو اصلاح کردم. الان که پشت کامیتورم خوابم گرفته میدونم ولی کامپیوترو خاموش کنم خواب از سرم میپره و فکر و خیال میاد باز. بهتره همینجا بخوابم!!!!!!!!

داداشم مغازش قشنگ شده. خیلی خوشحال میشم وقتی اونا رو با انگیزه میبینم. واسه ولنتاین جنس خریدن. منم رفتم باهاشون عروسک خریدم. به داداشی گفتم تو ولنتاین کادو نمیخری!!!!گفت واسه کی بخرم . گفت ا پس کسی رو نداری! گفت نه گفتم پس مثل خودمی. گفت همون بهتر که نداریم. همه میرن به مرز دیوانگی. راست میگه چیه بابا جوونا دیوونه میشن. عشقای توهمی. دوست داشتنیای توهمی. کلا همه میرن تو توهم. هوساشون رو با عشق اشتباهی میگیرن. چند روز پیش داشتم با خواهرم بحث میکردم عقیده داشت که تو عشق هوس هست و وقتی رسیدن به هم واسه همین خاموش میشه. من که کلا نمیفهمم این عشق چیه! یعنی یه جور ناکامیه. تا ب یکی نرسیدن میگن بهش عشق!

اصلا هیچ معنی نداره خیلی چرته. من که وابستگی از نوع مازوخیستی شدیدش رو تجربه کردم. خیلی هم بیخود بود. خدا رو هم صد هزار مرتبه که دفع شد ازم. از خدا جونم میخوام که دیگه این وابستگیهای بیخود نیان سراغم. راستش تا حالا مرحله به مرحله انوع وابستگیها رو تجربه کردم و رد شدم. اولاش به خواهرم خیلی وابسته بودم. نمیتونستم دوریشو تحمل کنم. بعد رفتم خوابگام به دوستم. همه کارامون با هم بود. بعد از اون این غیر نامربوط. قبلا فکر میکردم هیچ وقت نمیتونم جنس مخالف رو دوست داشته باشم. اما خوبی این تجربه این بود که بهم نشون داد نه اینطوریام نیست. یعنی به اون معنا که حس میکردم بیمار نیستم دیگه مثل دوره های قبل وابستگی به یه آدم از جنس خودم واسم بی معنی بود متعادل بودم. قبلا از جنس مخالف میترسیدم اما بعد این تجربه دیگه نمیترسم. بهتره پس این اثر خوبش توجه کنم. الان خیلی راحت تر با جنس مخالف برخورد دارم. سعی میکنم دیگه در آینده اشتباهات قبل رو تکرار نکنم.

خدایا بهم کمک کن که مرحله مرحله به سمت کمال هدایت شم. یعنی خودت دستمو بگیر. یه ماه پیش که ناراحت بودم باز رفتم اون امامزاده وقتی اهدنا الصراه المستقیم رو از تو ضریحش دیدم اشک از چشام میریخت و به یاد روزایی می افتادم که اونجا رفته بودم و با اشتباهاتم ازت خواسته بودم کمکم کنی. حالا باز مثل قبل دستمو بگیر. مثل آدما پامو نگیر. وقتی تو دستمو بگیری دیگه به کمک هیچ غیری نیازی ندارم. البته هیچ عقده و کینه ای از غیر ندارم خدا جونم. صاف صافم بی کینه. میخوام مثل نی نی جون خودم یه دل صاف یه ضمیر پاک، یه دل روشن یه آینده روشن داشته باشم. میخوام مثل نی نی جون همه چی رو پاک ببینم. دنیا رو شیرین و پر هیجان ببینم و از آیندم و فرصت هایی که دارن میگذرن استفاده کنم. کمکم کن مثل همیشه. بوس بوس خدا جون تک و یکی یک دونه خودم.

شب بخیر خدا جون

هی

سلام وجی

این روزا احساس میکنم که خیلی کارا میتونم انجام میدم. اما باز انگاری گنگم. فکر کنم باید مثل گذشته یه دفتر اختصاص بدم و برنامه ریزی کنم. این روزا خوابمم زیاد شده. عصرا زیاد میخوابم و شبها بیدار میمونم. البته این زیادم بد نیست از وقتی یادم میاد سالهای گذشته و خودم اکثرا این شخصیت رو داشتم اون موقع که موفقیت کسب کردم هم شبها بیدار بودم. تمام درس خوندندنم واسه کنکور شبها بود. بابام که بهم لقب جغد داده بود. یه مدته این جغد بودنو فراموش کرده بودم. اما خب آدم میتونه بهره بگیره از این فرصتهاش.

الان میخوام برم خونه عمه چون نی نی اونجاست. برم و یکم وقت بگذرونم باهاش. بعد میام اینجا با وجی جون حسابی حرف میزنم الان چون دلم اونجاست اینجا نمیدونم دارم چی بلغور میکنم.

ترس-خواب

دیشب باز خواب خونه مامان بزرگ رو دیدم. نمیدونم چرا اکثر وقتا خواب اونجا رو میبینم. مخصوصا موقع هایی که میخوام فرار کنم از یه چیزی. فرار میکنم و از پنجرش در میرم سمت حموم. میرم تو حیاطش و تو حوضچش. از بالای دیوار میپرم و میرم پشت خونه از پنجرا میرم تو لونه مرغ. از سقف خونه میپرم و میرم بالای درخت انجیر. یاد بچگیام می افتم. اون موقع ها که دنیام باغ مامان بزرگ بود و میوه هاش و دزدکی و یواشکی کندن میوه هاش. و ترس از تنبیهات بابابزرگ و زندونی شدن تو دستشویی و نجات دادن من به دست مامان بزرگ. و فرار من در نهایت و رفتن به مسیرهای باغ و ....

هنوز که هنوزه خاطرات بیست سال پیش هر شب و هر شب تکرار میشه واسم.

ترسهای من تو خوابام میان سراغم.

خواب دنیای پیچیده و جالبی داره. خیلی جالبه که خاطراتی که تو واقعیت کمتر بهشون فکر میکنی دنیای خواب میان سراغت و این همه وجدانته که کنارشون میزنی و اون موقع ولت نمیکنه.

یه مدت خوب با وجدانم خلوت میکردم یه مدت سراغش نرفتم. اما خب این وبلاگ خوبه چون هر موقع بهم یادآوری میکنه که وجدانی هست.

بالندیگ با بالهای گم شده

سلام وجی نمیدونم کی تا حالا نیومدم اینجا

ولی خب فک کنم چند روزی بشه.

وقتی کارای مفید میکنم خیلی احساس خوبی دارم.

امروز ایمیل اومد که مقاله مشترک با دوستم رو باید اصلاح کنم شاید واسه سخنرانی انتخاب شه.

اگه انتخاب شه به نظرم یه موفقیت هست واسم.

دو نفر از دوستام واسه فرصت مطالعاتی میرن آلمان

این دوستمم استاد دانشگاه شده. وقتی اطرافیانم این موقعیت ها رو کسب میکنن خوشحال میشم چون میبینم که دنیا محدود نیست به همون زندانی که خودم تصورش میکنم و غرق شدن تو ناامیدی. دوست دارم منم تلاش کنم و موقعیتم رو ارتقا بدم. داداشم اینام کارشون رو گسترش دادن و یه صفایی به نمای بیرونی محله داده شده. اگه کارشون بگیره میتونن باز بیشتر گسترش بدن کارشونه. اینا همه همتشون رو نشون میده. دوست دارم منم رشد کنم و بالنده شم. این روزا احساس میکنم بالام داره برمیگرده بهم یه مدت بدجوری داشتم غرق میشدم و احساس بی بالی میکردم. هیچ انگیزه ای واسه تلاش نداشتم. اما الان باز انگیزه هام داره برمیگرده. دیروز رفته بودم دانشگاه. اولش از اینکه با ترم پایینایا کلاس داشتم ناراحت بودم اما بعد که رفتم دانشگاه کلی حس و حالم برگشت و خوشحال بودم. با همه بچه ها حرف زدم. از اینکه درسم تموم نشده خوشحال هم بودم. دوست دارم این چند ماه باقی مونده از تحصیلم استفاده کنم. خدایا خودت کمک کن بهم .