سلام وجی جون از پیش نی نی اومدم. خواهرمم داره واسم اون شنلی که سال قبل گم کردم رو دوباره میبافه. البته این دفعه با نخ ابریشم. نمیدونم چرا وقتی خودم از غیر نامربوط حرف میزنم دلم نمیگیره. اما خواهرم که داشت میبافت گفت میدونی وقتی دارم میبافمش یاد کی می افتم. گفتم کی: گفت: اون. نامرد! خواهرم یک کلمه گفت اما انگاری تمام خاطرات واسم تداعی شد. خاطرات خوب! اون موقع خیالشم نمیکردم که آینده اینطور شه. یهو دلم خیلی گرفت. فقط میخواستم شام بخورم و برگردم خونه و بیام با وجی حرف بزنم. خواستم به خواهرمم بگم که دلم چقدر گرفت. اما گفتم اونم بیشتر ناراحت میشه. هر موقع که براش درد دل میکنم کلی ناراحت میشه ترجیح میدم حرف نزنم. تو راه خونم چند باری آه کشیدم! راستش سخته که آدم حس کنه که یکی که قبلا بود الان نیست. البته نیومدم اینجا که این اراجیف و این دلتنگیا رو دوباره تکرار کنم اومدم وجی جون باز گوشمو بکشه و بگه: این اراجیف چیه. کسی که از زندگیت رفته لابد ارزشش رو نداشت که باقی عمرت باشه. اومدم که یاد حرفای خودم و نصیحتایی که باه دوستم میکردم بیفتم که همش میگفتم اصلا بدردم نمیخورد یه وابستگی مازوخیستی بود. آدمای زیادی تو زندگیم بودن و رفتن. همین دوستم که اومده بود خونمون و کلی هم باهاش گشتم و ... بعد یه مدت تو سختیا دیدم چطوره دیگه رابطمون قطع شد. این غیر نامربوطم بدرد لای جرز نمیخورد تو سختیام اصلا بدردم نمیخورد. خاطره های خوب رو خودم ساخته بود. اگه کسی دلش باید تنگ شه. اونه نه من. مگه چه خاطره ای ازش دارم. مگه چه خوبی بهم کرد! من فعلا باید متمرکز شم و کارای ناتمومم رو تموم کنم. فعلا باید تلاش کنم و موفقیت کسب کنم و فرصتایی که با غیر نامربوط هدر دادم و اجازه دادم دیگران ازم جلو بزنن رو جبران کنم. و این وجدان در عذابمو نجات بدم. چون همش وقتی یکی رو میبینم ازم جلو زده میگم وای ببین اون سرگرم این غیرا نشد و موفق شد. بجنب فرصت واسه زندگی کوتاهه . بجنب یالا.
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و سوم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 22:2 توسط روی دیدنی وجی جون
|