ترس-خواب
دیشب تو خواب داشتم حموم میکردم. همون حموم ترسناک قدیمی مادربزرگ که رختکنش از اتاق ما دید داشت. دیشب احساس کردم از پنجره اتاق یه نفر داره منو نگاه میکنه بعد صحنه های غش کردن و استرس من تو ایوان زن دایی که تو حیاط مادربزرگ زندگی میکردن. دختردایی و زن دایی چهره های خوب و دلسوز خوابم بودن. هر چند الان با دختردایی خوب نیستم. اما تو خواب با حالت توهم و غش رفته بودم رو ایوانشون و بعد گریه و چهار دست و پا افتاده بودم تو حیاط.
یه مدتیه از دختردایی بیزار شدم چون فهمیدم یه حرفی پشت سرم زده و دامن زده به تهمتای مردم.
بعد بیدار شدن از خواب نمیدونم چرا ناخواداگاه یاد ایمیلم افتادم که دختردایی واسم ساخته بود و رمزشو داشت و من 6سالیه که فقط از اون ایمیل استفاده میکنم. یهو گفتم یعنی دختردایی میتونه ایمیلای منو چک کنه!!!!!!!!! بعدش گفتم یعنی اینقدر بیکاره!!!!!!!!!!
بعد گفتم خب چرا یهو این اومد به ذهنم!!!!!!!!
وقتی کوچیک بودم همش دوست داشتم شلخته باشم شلخته لباس بپوشم بخاطر یه سری ترسام. یکیش این بود که خواهرم همش واسم درد دل میکرد و میگفت چون همه میگن من خوشگلترم شاید من زودتر شوهر کنم و اگه این اتفاق بیفته اون دق میکنه. من هیچ وقت نمیخواستم مورد توجه واقع شم. امان از اون روزها