این روزهایی دیگر
دیروز ولنتاین بود. دیروزم بدون عشق گذشت تمام روزو منتظر بودم. نمیدونم واسه چی. حالا که کسی نیست! البته قبلا هم که کسی بود بیشتر توهم بودنش بود و حسرت! حال بهتر که سایشم نیست. توهمشم نیست. دیروز به دوستم پیام دادم. دوست دوران دانشجویی و خوابگاهی. اونم در جواب گفت خیلی ناراحته و از این که عشقش رو زمانه ازش جدا کرد اما باز تو قلبشه. بهش گفتم حالا که تنهایی این حسو داری. اجازه بده کسی بیاد تو زندگیت و این خلات پر میشه. دیروز فیلم سینمایی صورتی رو دیدم. تمام شب داشتم به اون صحنه که رامبد جوان خانمی که قرار بود زن آیندش بشه رو گفت خیلی دوست دارم و بعد که اون رفت یک ثانیه بعدش رو به زن جدیدش کرد و لبخند زد و سریع جایگزینی صورت گرفت. جزئیات فیلم برام مهم نبود اما بعدش گفتم چه مسخره . فیلم مثلا چه پیامی داشت. خواهرم گفت خب واقعا عشق مردا اینطوره. زیاد براشون مهم نیست که کی باشه. مهم اینه که یه زن باشه. این نبود یکی دیگه رو سریع جایگزین میکنن. مثل ما زنا نیستن که گیر میدیم به یه نفر که تو خیالمونه و گاهی اوقات اگه به فرض مثال یه نفرو پیدا کردیم میتونیم تا اخر عمر وفادار بهش باشیم و تو قلبمون باشه. لحظات عمرمونو فدا میکنیم و فکر میکنیم مردا هم مثل ما هستن. یکی از دوستام هنوز به فکر یه پسری که تو 19 سالگی دیده بودش بود. میگفت هیچ کس رو نمیتونه تو زندگیش قبول کنه. بهش گفتم اشتباهیو که من کردم تکرار نکن. یه بار بیشتر زندگی نمیکنیم یه بار بیشتر دوران جوانیو باید سپری کنیم. مطمئن باش اون داره زندگیشو میکنه و اگه تو رو میخواست تا الان اومده بود. اگه نیومد و پیدات نکرد تو هم منتظر نمون.
با اکثر دخترا که صحبت میکنم همه همین اشتباهو تکرار میکنن. اکثر پسرای اطرافمم میبینم.
...........
حال نوشتن ندارم تا بعد