عقده های بچگی
امروز رفتم مدیتیشن خوب بود. البته زیاد نچسبید ولی خوب بود. بعدشم با دوستم رفتم بیرون و گشت زدیم تو بازار. از شش و نیم تا نه شب چرخیدیم. دوستم که روانشناسه باهاش یکم در مورد ترسام و خوابام گفتم. میگفت اگه بریم و هیبنوتیسم شی تو رو میبرن به همون دوران کودکیم و مشکلاتی که اون دوران برات پیش اومده رو حل میکنن تا دیگه این کابوسا رو نبینی. بهش گفتم که هر وقت با یه بحران مواجه میشم بیشتر این خوابا رو میبینم مثل بچگیام خواب نمره و صفر و استرس و ...
از کلاس اول و تنبیهات معلمم گفتم از کلاس پنجم و همکلاسیای مغرورم که متنفر بودم ازشون. از معلمم که متنفر بودم ازش. از فراری که همش از معلم کلاس چهارم فراری بودم . از فرارم از معلم بهداشت کلاس پنجم. از تنبیهات مامان کلاس اول که نمیتونستم حروف رو تشخیص بودم. دوران ابتدایی سختی داشتم و واسه همین هنوز که هنوزه از مقایسه بدم میاد. از رقابت بیزارم. از جدول ضرب بدم میاد. اون موقع آرزو میکردم که معلم شم و اون وقت به بچه تنبلا بیشتر رسیدگی کنم. امروز دوستم که معلمه تعریف میکرد تو مدرسه به یه بچه که تنبل بوده و شلخته بیشتر توجه کرد و تشویقش کرد و اون نمرش روز به روز بیشتر شد و براش نقاشی کشید و تو برگه واسش نوشت خانم معلم دوست دارم. به نظرم معلما باید بیشتر توجه کنند. انگ تنبل رو به راحتی به یه دانش آموز نزنن. باید روانشناس تو مدرسه داشته باشیم که به روحیات لطیف تک تک بچه ها توجه کنن تا همین مسائل به ظاهر کوچیک بچه ها تو دوران بزرگسالی واسشون عقده نشه.