بعضی دلتنگی‌ها عجیب‌اند...

سال‌ها فکر می‌کردم اگر روزی دلم تنگ شد، یعنی باید به عقب برگردم؛ باید در خاطره‌ها دنبال چیزی بگردم که تمام شده است.

اما امروز فهمیدم دلتنگی همیشه رو به گذشته نیست.

امروز دلم برای مردی تنگ شد که خانه‌ام با او معنا گرفته است.

دلم برای بوی تنش تنگ شد...

برای لباس‌هایی که هنوز عطر حضورش را در خانه نگه داشته‌اند...

برای آرامشی که وقتی کنارم می‌نشیند، بی‌آنکه حرفی بزند، به دلم می‌ریزد.

امروز پیراهنش را در آغوش گرفتم.

چشم‌هایم را بستم و نفس عمیقی کشیدم.

عطر زندگی می‌داد...

آن لحظه فهمیدم خدا چه آرام و بی‌صدا، سال‌هاست زخم‌های مرا درمان کرده است.

گاهی ما آن‌قدر محو سایه‌های گذشته می‌شویم که فراموش می‌کنیم خورشید، همین امروز بر خانه‌مان می‌تابد.

شاید عشق واقعی همین باشد؛

اینکه بعد از سال‌ها، دلت نه برای یک خاطره، بلکه برای کسی بتپد که هر روز کنار او زندگی می‌سازی.

خدایا...

اگر روزی دوباره ذهنم خواست مرا به کوچه‌های دیروز ببرد، یادم بیاور که من دیگر خانه‌ام را پیدا کرده‌ام.

خانه‌ای که بوی زندگی می‌دهد.