امروز دوباره آن موج آشنا آمد؛ همان دلتنگی عمیقی که ناگهان از جایی نامعلوم سر می‌رسد. انگار کسی در گوش ذهنم آرام می‌گوید: «فقط یک بار اسمش را جست‌وجو کن... فقط یک بار کانالش را ببین...»

چند لحظه با خودم جنگیدم.

بعد بلند شدم. رفتم سراغ کمد. پیراهن همسرم را برداشتم و آرام بوییدم.

عطر زندگی می‌داد...

نه فقط عطر یک لباس؛ عطر خانه، امنیت، آرامش، امروز و همه نعمت‌هایی که سال‌ها آرزویشان را داشتم.

همان لحظه فهمیدم دلتنگی همیشه نشانه این نیست که باید به سمت گذشته برگردم. گاهی فقط زخمی قدیمی خودش را یادآوری می‌کند. اگر دنبالش بدوم، بزرگ‌تر می‌شود؛ اما اگر دستم را در دست امروز بگذارم، آرام‌آرام کوچک می‌شود.

امروز انتخاب کردم به جای جست‌وجوی یک خاطره، زندگی را بو بکشم.

خدایا...

اگر باز هم آن وسوسه آمد که مرا به کوچه‌های دیروز بکشاند، یادم بیاور که خانه من، پشت سر نیست.

خانه من همین‌جاست؛ کنار مردی که حضورش به زندگی‌ام آرامش داده، در عطر پیراهنش، در دعایی که برای سلامتی‌اش می‌کنم، و در تو... که همیشه از همه به من نزدیک‌تر بوده‌ای.

شاید درمان همه دلتنگی‌های من همین باشد؛

هر بار که گذشته صدایم می‌زند، به جای دویدن دنبال سایه‌ها، برگردم و «عطر زندگی» را نفس بکشم.