امشب یک آگهی استخدام دیدم.
سالها برای استخدام شدن انتظار کشیده بودم؛ آنقدر که انگار بخشی از ارزش خودم را به آن گره زده بودم. آن روزها خیال میکردم اگر استخدام شوم، خیلی از گرههای زندگیام باز میشود؛ حتی سرنوشت یک رابطه را هم به آن وصل کرده بودم. وقتی آن اتفاق نیفتاد، فقط یک شغل را از دست ندادم؛ احساس میکردم بخشی از رؤیاهایم هم ناکام ماند.
امشب اما اتفاق دیگری افتاد.
اولین کسی که دلم خواست با او مشورت کنم، همسرم بود. از او پرسیدم: «به نظرت شرکت کنم؟ نکند بعدها حسرت بخورم که چرا نرفتم؟»
گفت: «به همه جوانبش فکر کردی؟»
بعد آرام و بیتکلف گفت: «من دوست ندارم بروی. آرامش زندگیمان برایم مهمتر است.»
جالب اینجا بود که خودم هم، ته دلم، همین را میخواستم. دلم میخواست شبها کنار او با خیال راحت بخوابم، بیآنکه ذهنم درگیر دویدنهای بیپایان باشد.
آن لحظه فهمیدم گاهی ما دنبال یک شغل، یک مدرک یا یک موفقیت نیستیم؛ دنبال این هستیم که کسی به ما بگوید: «بودنت برای من ارزش دارد.»
شاید سالها پیش، استخدام برای من فقط یک استخدام نبود؛ تلاشی بود برای اثبات اینکه «به اندازه کافی خوب هستم». اما امروز، کنار مردی که خانهام شده، آرامآرام یاد میگیرم ارزش انسان را فقط حقوق ماهانه یا عنوان شغلی تعیین نمیکند.
شاید هنوز هم در آن آزمون شرکت کنم، شاید هم نکنم. اما این بار میخواهم تصمیمم از روی آرامش باشد، نه از روی زخمی که سالها پیش خورده بود.
بعضی ناکامیها، سالها بعد معنای تازهای پیدا میکنند.
شاید خدا بعضی درها را نبست تا ما شکست بخوریم؛ بست تا روزی بفهمیم خوشبختی، همیشه از همان دری وارد نمیشود که ما انتظارش را داشتیم.