من خودم
زمانه طوری شده که دل و دماغی نمونده واسه خاطره نوشتن تو دفتر خاطرات مثل زمان قدیم جایی نیست ادم تنها با خداش حرف بزنه داد بزنه آه بکشه گریه کنه میگن که خل شدی. اومدم وبلاگ بنویسم اینجا خودمو خالی کنم. کسی ندونه کیم هیچی مهم نیست. تند و تند بنویسم. واسه دل خودم. مهم اینه که من خودمو خالی کنم. گاهی وقتا وقتی میرم امام زاده اه میکشم راحت میشم. اما خب زمانه این طوریه حالا باید بیام وبلاگ اه بکشم. حوصله ندارم برم تو شبکه های اجتماعی آه بکشم باز اونجا یه سری سو استفاده گر هستن که باز سو استفاده میکنن از احساساتت. حوصله هیشکی رو ندارم حوصله دلسوزی ندارم حوصله نامردی ندار. حوصله انتظار ندارم . حوصله مرگم ندارم موندم این وسط. خب اینم سرنوشت ماست. میخوام اینجا با خودم از این به بعد عهد و پیمانایی ببندم و بهشون پایبند باشم میخوام از این بعد برنامه ریزی کنم واسه زندگیم واسه فرصت جوونیم که داره تموم میشه. شاید الان خودم لقب جوون میدم به خودم دیگه داره سنمم بالا میره در کمال ناباوری. بعضی وقتا ناامیدی تموم وجودمو میگیره طوری که حوصله هیچ کاری رو ندارم فقط میخوام خیره شم به یه جا اما موقتیه. هر راهی میرم سریع بن بستش رو میبینم خدایا کی میگذره کی شادی دائمی من میرسه کی من میشم یه دختر شاد که قهقهه سر بدم از ته دل. شاد شاد باشم. خسته شدم خسته. کی شاد میشم در عین حال که وابسته نباشم به کسی تا شادیم بخاطر دیگران نباشه. تو این جور مواقع فقط از خدا کمک میخوام. چون فقط اونو دارم بی زارم از ادما. اخه دردی ازم نمیتونن دوا کنن. هر وقت دردامو بهشون گفتم زیادتر شده. بعد سرکوفت میزنن به خودم. بیزارم از این آدمای بدردنخور. ای کاش خودم بودم و خدام و طبیعت قشنگش. اما مجبورم آدما رو تحمل کنم وقتی با ادما باشی باید حس دوست داشتن باشه عشق باشه. وقتی وجودت سرشار از تنفر باشه نمیشه تحمل کرد.
+ نوشته شده در پنجشنبه چهارم مهر ۱۳۹۲ ساعت 0:4 توسط روی دیدنی وجی جون
|