امروز دوستم س گفت بیا بریم یرون برف بازی اولش گفتم نه بعدش گفتم نمیدونم چرا یه مدت همش دوست دارم بخوابم و انگیزه هیچ کار ندارم. بعدش گفت علائم افسردگیه بیا بیرون. تا نصف راه رفتم دیدم نه تو کفشام آب رفته. ماشینم نبود ایستگاهمون. برگشتم خونه آبجی و با نی نی بازی کردم. اونجا بودم باز مامان زنگ زد و با عصبانیت گفت بیا خونه و این تیغ سبزی خرد کنو کجا گذاشتی! نمیدونم چرا هر چی تو خونه گم میشه و خراب میشه کار من میذارن! دیواری کوتتاه تر از من پیدا نمیکنن! بعدشم که منو بدو بدو میارن خونه میبینم همه چی خوبه. انگاری فقط میخواستن خوشی من خراب شه! دیگه عادت کردم به این کارای مامان! تا میرم بیرون یکی زنگ میزنه میگم این مامانه!.
اونجا بود که از خدا خواستم آخه خدا کی میخوام از این وضع راحت شم. خسته شدم والا! هر کی فقط به فکر سو استفاده از منه. کی میخوام یه زندگی راحت واسه خودم داشته باشم. بهش گفتم دیگه زمان و فاصله از خونه واسم مهم نیست. اگه این دفعه یه شریک خوب پیدا کنم که باهاش راحت باشم و بفهمم همه جوره شریک زندگی و غصه و غمام میشه دیگه معیارم نزدیکی به خونواده نیست! والا اینجا باشم مثلا چه خوبی داره! شاید برم یه جای دیگه بتونم بیشتر پیشرفت کنم. خسته شدم از این وضعیت. هی چسبیدم به این موقعیتم. هی میگم نه این نه اون نه! آخر سرم باید تنها بمونم. چند سالم که بخاطر آدمی که ارزشی نداشت حتی یه سر سوزن صبر کردم. دیگه واقعا خسته شدم. چند باری از خواب بیدار شدم نصفه شب. یه دفعه ای نصفه شب دلم میگیره. همش میگفتم اخه اون چطور با یکی دیگه خوشه. بعدش میگفتم خب گور باباش
+ نوشته شده در یکشنبه سیزدهم بهمن ۱۳۹۲ ساعت 19:26 توسط روی دیدنی وجی جون
|