تنها پناه من خدا
سلام وجی دیروز باز رفتم مدیتیشن خوب بود واسم دلمو آروم کرد بعدم با دوست به یادگار مونده از خوابگاه رفتم بیرون. خوش گذشت یاد اون دوران کردم. یادش بخیر اما نمیخوام که برگردم. به عکس دوست دارم که همش گذر کنم و اتفاقات قبل اصلا واسم نیفته اشتیاق زیادی دارم به گذر کردن به تحول، نمیدونم ...
خب این عجولانه گذر کردنم گاهی اوقات باعث میشه که نتونم از حالم به نحو احسن بهره ببرم. اما خب باید استفاده کنم. خدایا باز تو کمکم کن.
خواب یه مار گنده رو دیدم بالای سرم چاق و دراز و رنگشم فکر کنم قهوه ای بود بعد گرفتمش و سرشو از بدنش جدا کردم تو طول خواب هم مامان میخواست با مار غذا درست کنه میگفت تقویت داره منم هی میگفت نه خون مار جهنده است خوردنش حرامه. اما آخر خواب دیدم که مامان باهاش خورشت درست کرد و منم بدون اینکه بفهمم سر مار رو خوردم بعد داشتم فکر میکردم و ای چقدر سر و چشمشو که خوردم وحشتناک بود که با وحشت از خواب بیدار شدم اما بعد گفتم خب گشتن مار تعبیرش خوبه دشمنمو کشتم گوشتشم خوردم اینم خوبه. اما خوابش خیلی عجیب و غریب بود
گاهی اوقات این خوابا خیلی آدم آشفته میکنه. مثلا شب موقع خواب بدجوری آشفته بودم با حالت بدی خوابیدیم با درد و یه عامه آه دوست داشتم بیام وبلاگ و اینجا بنویسمو و خودمو خالی کنم اما ۲شب بود. قرآنو باز کردم سوره مریم اومد باز کردم و معنیشو خوندم. بعدم........
باز هم توبه.......
باز هم خدایا تو به فریادم برس
بازم هم خدایا تو کجایی؟!!!!!!! خدایا منو نمیبینی
صبحم بلند شدم با درد با آه
اما یاد خواب که افتادم دلم انگاری سبک شده بود
برعکس خواب که ترسیده بودم
موقع بیدار شدن احساس میکردم قراره از شر دشمنم خلاص شم
دشمن احساس میکردم خودمم نفس خودمه که بالاخره به زانو در میارمش
آش نذری همسایه رو هم زدم و دعا کردم حضرت فاطمه رو صدا کردم و به عصمتش
مریم،فاطمه از شب تا صبح سراغم اومده بودن
فکر میکردم ماره خودمم
که این قدر چاق و درازش کرده بودم
و حالا وقت کشتنش رسیده.
خدایا خودت کمکم کن
باز هم آب پاکی ریختم رو سرم
بازم هم نفس کشیدم و .....
باز هم خدا رو شکر
خدیا خیلی دوست داریم
خیلی خیلی
تو پاکم کن.
فقط خودت.