گور غیر
خیلی خدا رو شکر میکنم
که داستان داره اینطوری ختم به خیر میشه
یعنی غیر نامربوط بره و گورشو گم کنه. سرنوشتش واسم مهم نباشه. اصلا کسی نبود که واسم مهم باشه. من از اولم دوسش نداشتم. فقط میخواستم که ناکامیام رو درمان کنم. و اون رو وابسته کنم چون ناکامیم زیاد شده بود. حالا که تموم شد خیلی بهتر شد
چون نمیشد که تا تقی به توقی میخورد هی بگم لعنت به خودم و تو و روز آشنایی
ما یه جفت ناجور بودیم به زور هم که نمیشد بچسبیم به هم. فقط شباهتا ظاهری بود. خوشیا طوری بود که اونا رو میشه با هر کسی تجربه کنم. یعنی خوبیاشو همه دارن اما میتونم کسایی پیدا کنم که بدیاشو نداشته باشم. من کسی رو میخوام که بهم اهمیت بده من واسش مهم باشم نه مثل غیر نامربوط که فقط توجه منو میخواست. هر کلمه که مینویسم یکی از کاراش یادم میاد. اما من زیادی غرق گذشته شده بدم و تو همون زمان مونده بودم به قول خواهرم وقتی میبینی یکی وصله ناجوره سریع ولش کن. تو دنیای گزینه های دیگه ای هم هست. پس بای غیر نامربوط میخواستم که نفرینش کنم اما همین که رفته خدا رو شکر
بره هر چی میخواد سرش بیاد. اون قدر منو نداشت واسمم دیگه مهم نیست. من داشتم خودمو میسوزوندم چون اون یه اشتباهی کرده بود و من میخواسنم تا آخر عمر خودمو تو زندانش بندازم که چی که بگم ......
اما نه همین که رفت خدا رو شکر
دیگه هر چی سرش بیاد بهم مربوط نیست.
میخواد خوشبخت بشه یا بدبخت
میخواد بمیره یا زنده باشه
هیچی مهم نیست
بابای میکنم با بدبختیاش
با محدوددیتاش
با سوء ظناش
با تیکه پروندناش
با دلسوزیاش
با خسیسیاش
با دهاتی کاراش
با اعتماد به نفس بالاش
خدا رو شکر که رفت
دیگه مهم نیست
محو میکنم اونو از صفحه ی ذهنم
اونی که ارزش نداشت یه لحظه بمونه
اما من میخواستم وفادار بمونم و زیاد نشوندمش تو ذهنم
اما خودش نخواست بمونه یعنی قدرشو نداشت
امروز ناراحت نبودم
یعنی کسی که خودش قدرشو نداشت چرا باید ناراحت باشم.
من خوشبخت میشم
یعنی از شرش راحت شدم
مشکلاتمو حل نمیکرد که هیچ بارای دوشمم اضافه میکرد.
منی که باید کار پیدا میکردم غمشو میخوردم و ......
همون بهتر که رفت
رفت و منو از افاده هاش راحت کرد.
گور پدر هر چی غیر نامربوط پر مدعاست.
تف به هر چی از این جور آدماست .