اعصابم خورده
دلم نمیخواد غیر نامربوط خوشبخت شه. از این که استفادشو کرده و حالا تو یه موقعیت خوب میخواد ادامه زندگیشو بده حالم بد میشه. حالم بد میشه که خیلی ............. اعصابم خورده. با اینکه هی باخودم کلنجار میرم که خیلی خوب شد که رفت و آدما به هر لیاقتشو دارن میرسن. اما باز میگم یعنی این عدالته که اون کارشو پیدا کنه زندگی آیندشو و عشق و حالشو بکنه و .........
از یه طرفم به خودم دلداری میدم که دنیا همینطور نمیمونه. اگرم میموند من نمیتونستم باهاش خوشبخت شم این بلاتکلیفی و این توهم زدگیم همچنان باهام میموند. اما از این به بعد تکلیفم روشنه. میدونم که دیگه نیست. میدونم که دیگه مرده. دیگه یاد خوشی ازش تو قلبم نیست. فقط یه نفرت هست یه کینه ی بزرگ هست از یه ادم موقعیت طلب و حسابگر. از یه آدم مسخره که احساسمو به بازی گرفت. از یه آدمی که ارزششو نداشت و نقطه ضعفامو بهش نشون دادم. از یه آدمی که واسه خودم بت خوبی ساخته بودم از یه آدمی که یه سر سوزن ارزش محبت منو نداشت ارزش نداشت حتی یه لحظه حتی یه ثانیه باهاش هم کلام بشم بهش فکر کنم اما من خیلی فراتر رفتم! نمیدونم چرا تا این حد یه ادمو تو توهماتم شبیه خودم میدیدم. روزی هزار بار میگم خدایا شکر اما باز آه میکشم. باز درد میکشم که چرا عمرمو به باد دادم واسه یه ادم هیچ. دلم نمیخواد هیچ وقت خوشبخت بشه. از اینکه فکر میکنم شاده اعصابم خورد میشه. از اینکه فکر میکنم با یکی دیگست و اون آدم فکر کنه که چقدر خوبه اعصابم خورد میشه. خدایا بهم صبر بده. بهم طاقت بده بهم امید و انگیزه بده تا ادمه بدم تا نفس بکشم تا زندگی کنم. تا شاد باشم. من به امید تو زنده ام. امشب شب ولایت امام زمانه. امام من. روز تولد تو اتفاق بدی واسم افتاد هر چند وقتی تو اون لحظه بودم خیلی احساس خوبی داشتم با گناه احساس میکردم داری بهم عیدی میدی. دریغ از اینکه شیطان داشت واسم جشن میگرفت. از اون لحظه زندگی واسم شده جهنم. هدفمو گم کردم انگیزمو از دست دادم. هر روز یه انگیزه جدید واسه گذران زندگی میسازم و مدتی زیاد دووم نمیاره.
میخوام باز زندگی کنم. امام من این تنها خواستمه ازت. تو راه خودت