سلام وجی وای خیلی خوشحالم. خیلی خیلی خوشحال. احساس میکنم عزت نفسم رو دوباره بدست آوردم. دیروز مثل دیوونه ها بودم. یه دیوونه به تمام معنا پریشب نخوابیدم. مثل دیوونه ها فقط گریه میکردم. نمیتونستم دووم بیارم هی جیغ زدم فریاد زدم. به خدا گفتم کمکم کن. گفتم درد دارم اه دارم. مسیر دانشگاه رو رفتم و برگشتم!! با دوستام حرف زدم. باز با غیر نامربوط حرف زدم. بهش گفتم نرو نمیتونم تحمل کنم. گفت نه ماه تحمل کردی نه ماه رفتی باز میتونی. باز میخواستم التماس کنم. اما نکردم. گریه کردم و گریه. اه کشیدم و آه. از خدا خواستم نفسم رو قطع کنه گفتم کمکم کن یا بکش منو گفتم نمیتونم. زندگی معنا نداره!!!!!! برای اخرین بار خواستم با غیر نامربوط حرف بزنم تا بعدها پشیمون نشم. اما خوب شد حرف زدم چون ازش بدم اومد. چون فهمیدم چون شناختمش. چون دیگه واسم همه چی تموم شد. فهمیدم که من چی بودم براش. اما مهم نیست. یعنی حتی دیگه برام ارزش آه کشیدن رو هم نداره. حتی ارزش نداره یه لحظه بهش فکر کنم. دیگه جایی تو ذهنم نداره. دیگه پاکش کردم. پاک پاک!!!!! دیشب فهمیدم میتونم خوشبخت بشم. رفته بودم تو یه جهنم تو یه زندان و فکر میکردم تا آخر عمر مجبورم تو این زندان بمونم. فکر میکردم بخاطر گناه نخستین مجبورم تمام عمر این عذابو تحمل کردم. فکر میکردم نمیتونم کس دیگه ای رو قبول کنم. اما حالا این فکرو نمیکنم. میتونم خوشبخت بشم. میتونم زندگی کنم. میتونم نفس بکشم. زندگی واسم شیرین شده. مثل قبل هوای آزادو نفس میکشم. استشمامش میکنم. دیگه میتونم منم انتخاب کنم. منم به گزینه هام فکر کنم. آزادانه بدون گناه. بدون عذاب وجدان...

من آزادم. مثل یه زندانی میمونم که تازه از قفس آزاد شده تا قبل فقط محیط زندان رو میدیدم. فقط همونجا تو تصورم بود. اما حالا نه. حالا دیدم تغییر کرده به زندگی. زندگی خیلی شیرینه!!!! خیلی خیلی شیرین.

من نفس میکشم باز. من هستم باز. من متولد شدم بازم. جوونیم بهم برکشه. اعتماد بنفسم برگشته. خدا نتیجه رو بهم نشون داد. خدا جون دوست دارم. مصلحتت رو دوست دارم. هر چند اولش از سر لج میگفتم نمیخوام مصلحتتو مصلحتت سخته. تلخه اما نه شیرینه. حالا که مزه مزش کردم خیلی شیرینه. ممنون ازت