اثرش تو ...
آخر عاقبت گریه کردن واسه غیر نامربوطو میبینی. یه درسو افتادم. همون روز نحس تو زندگیم. همون روزی که همش گریه کردم و اون با خیال راحت گفت زیاد سخت نگیر. مسئله ی مهمی نیفتاده. فقط اینطوری پیش اومد دیگه. همون روزی که بهم فهموند واسه احساساتم یه سر سوزن ارزش قائل نیست. خب دیگه رفت. یادگارشم افتادن از این درسم بود. اون روز درس و امتحان بی معنی بود واسم. وقتی نبود تلاش کرده بودم و واسه کنکور خونده بودم. در واقع وقتی بود هیچی بدست نیاوردم. همه داشته هامو از دست دادم. درسای دانشگاه خراب. انگیزه ای واسه استخدامی خوندنم نبود. مربیگری رو ول کردم. از مذهب بیزار شدم. از هر چه غیر نامربوط بیزار شدم. اما خدایا طاقت ندارم. این روزا باز دارم اشتباه میکنم. میخواستم سریع یکی رو جایگزین کنم. یعنی محبت یه نفر دیگه جذبم میکنه. اما خب وابستگیم رو چطور درمان کنم. چطور خلاص میشم من. خدایا بهم نیرو بده.