روزا خیلی خیلی بهتر از روزای قبله. گاهی اوقات به روزای قبل و غم و دردایی که واسه خودم ساخته بودم میخندم. یاد اون روز لعنتی می افتم که مثل دیوونه ها بودم و از خدا میخواستم جونمو بگیره چون تحمل زندگی و ادم های سنگی و بی احساس رو ندارم. ادمایی که به احساسم میخندیدن. راستش هیچ وقت غیر نامربوط رو دوست نداشتم بیشتر از همه حرصم میگرفت که چرا با زندگیم بازی کرده. اما به قول خودش من اجازه دادم. آره آدم نباید اجازه بده به هیچ کس. نباید خودت بذاری یه نامربوطی پلت کنه و بره ازت بالا و بعد تو رو با دیده حقارت نگاه کنه. از این دلسوزیش حالم بهم میخورد. منی که ادم شادی بودم و همیشه خنده به لب بودم و بعد آشنایی با اون و دردایی که بهم داده بود تازه میگفت خوش باش زندگی کن. منی که خودم خوش بودن و زندگی کردن رو یادش داده بودم. حرصم میگرفت که داشته هام رو گرفته بود و تصاحب کرده بود و حالا واسم دلسوزی هم میکرد اما خدا رو شکر گذشت. خدا رو شکر که خدا همراهم بود و مصلحتش رو اینطور نشونم داد. یاد خواب روزای اخر می افتم که یه مار بزرگ که بالای سرم بود رو با دست نصفش کرده بود و با کلش خورشت درست کرده بودم و خورده بودمش. بعد اون این ماجرا ختم شد. وقتی یادش تو خاطرم بود هم همش خواب مار میدیدم حالا تقریبا از دست این مارا راحت شدم. باید کم کم به فکر ساختن آیندم باشم. دیشم یکی از نمره های ترم رو استاد زده بود تو کلاس از همه بالاتر شدم. خیلی خوشحال شدم موقعی بود که از وابستگی غیر نامربوط رها شده بودم. اما یه نمره که شدیدا باعث افت معدلم شد و تو کلاس از همه پایین تر شدم برا همون روز لعنتی بود. البته نه لعنتی من اون روز تونستم از وابستگی خلاص شم. اما از بس روز و شب گریه کرده بودم امتحان واسم بی معنی شده بود و فقط رفته بودم سر جلسه حتی حوصله نداشتم جواب سوالو بدم. در مواقع مشکلات باید دوست رو از دشمن شناخت. خب دیگه خدا رو شکر.

ترم آینده درسای زیادی ندارم فقط پنج واحد اما میخوام دیگه با امید و انگیزه زندگی کنم و ادامه بدم. خدا جون باز تو کمکم کن. خیلی خیلی دوست دارم. راستی چند روزه میتونم نماز صبح بیدار شم یعنی همون موقع بیدار میشم ازت ممنونم خدا جون.