سلام وجی جون خیلی وقته باهات حرف نزدم. خب امشب حالم خوبه یعنی فکر و خیال بی خود نمیکنم واسه همینم اومدم اینجا خاطراتم رو ثبت کنم تا بعدها که اومدم و خوندمش همش نگم که من ادم غمگینی بودم نه چون وقتی ادم غم داره و ناراحته بیشتر حس نوشتن و درد و دل داره واسه همین خاطرات بیشتر با غم پر میشه. اما حالا حس وبگردی دارم و بی خود میچرخم گفتم یه کم بیام تو این فضا که اختصاص به خودم داره. دارم آهنگ تو که چشمات خیلی عجیبه رو گوش میدم این شعر رو خیلی وقتا پیش گوش کردم اون موقع که هنوز چت کردن رو تازه یاد گرفته بودم. وابستگی به یه نفر از فاصله ی خیلی دور یه کسی که برام دست یافتنی نبود و چشمای قشنگش فقط تو ذهنم بود. اون موقع این شعرو گوش میکردم و کیف میکردم از گوش کردنش. گاهی اوقات به سادگی اون روزای خودم دلم تنگ میشه. اما خب نمیخوام تا اون اندازه ساده باشم. حالا میدونم باید بیشتر از قبل مواظب خودم باشم. سلسله وار این خاطرات و اتفاقلت بعد چشمای قشنگ مجازی شروع شد. چه روزایی که حتی تو خاطرم هم نمیگنجید منی که تو خاطرم هم این اتفاقات نمیگنجید. نمیدونم بعد این چی در انتظارمه. اما امیدوارم هر چی هست شادی باشه دیگه این سختیا و این گریه ها تموم شه.

تمام بهار و تابستون رو با گلا سپری کردم تمام پاییز و زمستونو با نی نی!

و انتظار در تمام این چهار فصل.

خب بعد این ماههای طولانی همراه انتظار دیگه انتظارم تمام شد.

راستی دیشب خواب دیدم خواب سالهای آینده ی دور. خواب غیر نامربوطو دیدم که پیر شده بود. وقتی از خواب بلند شدم یه غمی داشتم انگار. با اینکه فراموش کردم اما باز این خوابا دست از سرم بر نمیداره. شاید بخاطر اینه که تو عروسی دیشب به یادش بودم. و هی اه میکردم و هی فامیلا میگفتن ایشالله عروسی تو و من میخنددیم و میگفتم مرسی.

خیلی دوست داشتم آینده رو میدیدم اما نه اون موقع دیگه امید و انگیزه ای واسه حرکت نبود. ماهای قبل ه مدت افتاده بودم تو کار استخاره همش استخاره میکردم واسه غیر نامربوط و همش بد مییومد و من همش باز که حسشو میکردم باز استخاره میکردم و باز همون نتیجه ی قبلی میومد.

خب وجی جون امشب بی خوابی زده به سرم.

فردا با دوستم میرم بیرون قراره وسایل بخرم واسه مانتویی که قراره بدوزه واسم. دوست جونم تازه نامزد کرده اونم خیلی سختی کشیده. اون از اول بهم میگفت که غیرنامربوطو ول کنم اخه اون تجربیاتش تو این زمینه زیاد بود و خیلی سختی کشیده بود از این روابط پوچ. واسه من که اولین تجربم بود وقتی براش تعریف کردم گفت تمومش کن بدرد نمیخوره ام امن باورم نمیشد میگفتم نه. این دفعه آخری که با گریه با دوستم درد دل میکردم و اون میگفت چی شده بهش گفتم آخه خجالت میکشم بگم گفتش بگو گفتم آخه تو هزار بار بهم گفتی و گوش نکردم!!!

من خودم هزار نفرو نصیحت میکردم. راستش مشاور دوستامم معمولا اما واسه خودم نه. میگن کوزه گر از کوزه شکسته آب میخوره قضیه منم همینطوره. البته من بلدم خودمم نصیحت کنم فقط عمل کردن معمولا سخته.

دوست جونم بهم گفت نه فکر کن که اون بد بود و نه فکر کن که خوبه. راستش منم بعد کلنجار رفتن مداوم با خودم به همین نتیجه رسیدم که باید اون رو خنثی تصور کنم یه ادم مثل بقیه بود. که حالا زندگیا جدا شد. منم نمیدونم نیمه گم شدم کیه. اما دوست دارم زود اتصالم بهش نزدیک شه. نمیخوام دیگه این تنهاییام بیشتر شه. البته دوستام که ازدواج کردن همش میگن اون طرف سختیاش بیشتره و از مجردیت لذت ببر. خب ما که لذت بردنو بلد نیستیم همین دوستم که الان تازه نامزد کرده و اون موقع که مجرد بود نمیدونست چطور لذت ببره.

خب من برم یکم وب گردی